" /> مریم گلی: June 2002 Archives

Main | July 2002 »

June 30, 2002

ببين , اگر پرنده اي , پرنده اي سحر خيز باش
و کرمي براي صبحانه ات شکار کن
اگر پرنده اي سحر خيز ترين پرنده باش
اما اگر کرمي , تا ديروقت بخواب

--------

من کلا روزنامه و مجله و اين چيزا زياد می خونم. صفحه حوادث هم معمولا مورد علاقه مه ...توی اين ماجراها هميشه وقتی مجرم رو می گيرن می نويسه که مثلا طرف اعتراف نکرد ولی با بازجويی فنی که برادران پليس ! انجام دادند موفق شدند اعتراف بگيرن و اين حرفها . من هم همش فکر می کردم مثل اين فيلمهای پليسی که نشون ميده پليس ها انقدر تيزن که مچ طرف رو می گيرن و خلاصه يه جوری بهش کلک می زنن تا اينکه 5-6 ماه پيش يه اتفاقی واسم افتاد که سر و کارم افتاد به کلانتری و اماکن ( حالا اگه حسش بود يه روزی تعريف می کنم , همين مورد آلودگی صوتی! بود) خلاصه يه روز که رفته بودم اونجا مدارکمو بگيرم , دو تا دختر تو بازداشت بودند ( بعدا که پرسيدم ظاهرا يکيشون از خونه فرار کرده بود با يه پسره زندگی می کرد حالا هم بچه دار شده بود البته نمی دونم چرا گرفته بودنش در هر حال اونچه معلوم بود اين بودش که دختره آدرس پسره رو داده بود که برن بيارنش ) خلاصه پسره اومد با بازجو که رفته بود دنبالش ...يارو ازش پرسيد که فلانی رو می شناسی پسره گفت نه ...من نمی دونم اين کيه , چي ميگه ( دختره تو سلول بود صداي پسره رو مي شنيد ولي خودشو نمي ديد من جفتشون رو ميديدم ) تو همين حيص و بيس (ديکته اش اينجوريه؟) يارو يه جفت کشيده خوابوند تو گوش پسره , پسره که هيچي برق از سه فاز من هم پريد ..بعدش هم چند تا ديگه چک خورد (يه نفر ديگه هم اومد کمک) بعد پسره گفت وايسين من توضيح ميدم اگه مي شه بريم تو اتاق ...خلاصه اينجا بود که من فهميدم بازجويي فني يعني چي! البته نفهميدم آخرش چي شد تا اونجا که گوشم شنيد ظاهرا بحث يه افغاني و مواد و اين چيزا هم بود ... از اون به بعد فهميدم وقتي مي گن بازجويي فني يعني متناسب با جرم مي زنن تا طرف حرف بزنه!
--------

June 29, 2002

يه کتاب دارم مي خونم خيلي جالبه ...." يک زندگي ديگر" نوشته " آلبرتو موراويا" - " Un'altra Vita" چند تا داستان کوتاهه ولي خيلي با همه داستانهايي که تاحالا خوندم فرق داره ..وقت کردين حتما بخونين ...يکي از داستانهاش اينطوري شروع ميشه
" شوهرم اصلا کار نمي کند , اما من به جاي او کار مي کنم . من يک وکيلم . البته نه اينکه او اصلا کار نکند . شوهرم شغلي ندارد , اين درست . اما خيلي کارها مي کند . او يکي از پر مشغله ترين مردهايي است که مي شناسم . مشغول چه کاري است ؟ عرض کنم , مشغول طرح و برنام ريزي و پيشبرد روابط عاشقانه پنهاني متعددش است . خلاصه , کارش خيانت به من است مگر عشق بازي , آن هم گاه و بيگاه با چندين زن – چندي پيش که شمردمشان هشت نفر بودند – خودش کار نيست ؟ اگر کسي اين حرف را بزند پيداست که نمي داند عشق چيست . بدون شک شوهرم به خاطر اينکه براي پنهان کردن خيانتش از من و هر يک از معشوقه هايش چاره اي بينديشد به تمام وقت آزاد و غير آزادش احتياج دارد و حتي شايد از خوابش هم بزند . در طی پنج سال اول زناشويي خيانتهايش را تحمل کردم و بعد بالاخره تصميم گرفتم انتقام بگيرم . البته می توانستم تقاضای طلاق کنم , اما در اين ميان مشکلی وجود داشت : من او را دوست داشتم و هر چه بيشتر به من خيانت می کرد عشقم به او بيشتر می شد. بنابراين , وقتی ديدم عشق مانع جدايی ام می شود با استدلال عجيب منطق عشق , عشق ويرانگر , راهی پيدا کردم : تصمطم گرفتم شوهرم را بکشم ...."

--------

ماجراهای خانه ما!

من شديدا با محل زندگيمون حال می کنم ..چرا؟ الان خدمتتون عرض می کنم!ديوار به ديوار خونه ما (سمت راست) يه شرکته (ايريتک) که ماشاالله هزار ماشاالله کلی ابواب جمعی داره . از اين تعداد اگه نصفشون هم ماشين داشته باشن يعنی اينکه از ساعت 7-7:30 صبح تا 5-6 عصر دم در خونه جای سوزن انداختن نيست ...قشنگيش اينه که صبح ها زودتر ميان که جا بگيرن و از اونجا که دم در خونه ما 2 تا درخت نصفه ! هست سرقفليش زياده.... حالا کاری نداريم که تو اين 10 سالی که ما اومديم اينجا و اونا هم اومدن اونجا(خونه بغلی) سالی 3 بار تغيير دکور می دن و ما هم از روی گرپ گرپ پتک و ترک های روی ديوار می فهميم که دوباره دارن پارتيشن ها رو جابجا می کنن ....اينم خيلی مهم نيست که عادت دارن ساعت 1 بعدازظهر (بعد از نهار) همه آشغالها رو بيارن بزارن دم در خونه ما ! اين شرکت محترم يه شعبه ديگه هم داره و ظاهرا تو اون شعبه رستوران ندارن بنابراين سر ظهر که می شه همه رو سوار مينی بوس می کنن و صاف ميارن دم در خونه ما (دقت کنين دم در خونه ما نه در شرکت) ملت می رن ناهار , رانندگان محترم مينی بوس هم همينطور منتها ماشين رو هم خاموش نمی کنن اخه می گن عمر موتور کم می شه و لطف می کنن ما رو با دود گازوئيل مستفيض می کنن! البته لازم به ذکر است چون خيابون کيپ تا کيپ ماشين پارک کرده طبعا دوبله هم می ايستن!
اينو داشته باشين , روبروی خونه ما هم يه سلمونی هست...شانس ما از اونجايیکه به نسبت کارش قيمتش پايينه ملت از همه جا سرازير می شن ميان اينجا ..مخصوصا عروس ها ..آخر هفته ها يا روزهايی که عيده خيلی راحت تا 40 تا عروس رو سرويس ميده (البته در کنارش دهن ماهم سرويس می شه) خوب حساب کنين متوسط 10 تا عروس بياد يه ماشين عروس هست يه فيلمبردار میکنه به عبارتی 20 تا خوب اينا کجا پارک می کنن ؟ معلومه دم در خونه ما! آخه اونجا سايه است ....اين هيچی , آقای داماد و فيلمبردار و بقيه همراهان هم چون همه جا آفتابه ميان جلوی در خونه ما واي ميسن در نتيجه وقتی می خواهی بيای تو (با ماشين يا پياده فرقی نداره ) بايد از تو جمعيت رد بشی...حالا به اون خانمهای محترمی که فکر می کنن در پارکينگ واسه قشنگيه و زرتي ميان پارک می کنن کار ندارم .... شما فقط صحنه رو مجسم کنين که تو گرما مياين طرف خونه بعد مي بينين که همه جا پارک ها تو خيابون پره ..دم در پارکينگ هم 2 تا ماشين پارکه ( واسه استفاده بهينه موازي پارک مي کنن که دو تا جا بشه) بعد هر دو طرف هم دوبله پارک کردن , خوب چه مي کني مجبوري پياده بشي بري دنبال آقايون يا خانومهاي راننده که جا بجا کنن تو اين هيري ويري يه اتوبوس خوشگل هم مياد ( آخه از وقتيکه ته جردن رو بستن اتوبوس هاي آرژانتين – تجريش قدم رنجه مي کنن از تو خيابون ما رد ميشن) چه حالي بهتون دست ميده ؟ اونکه اين وسط فحش مي خوره کيه؟ مسلمه شما! آخه ماشينتون وسط خيابونه.... حالا به اين کار ندارم که چند تا خونه بالاتر رو هم کوبيدن دارن برج 20 طبقه (بلکه هم بيشتر) مي سازن , ديگه اين تخليه آهن و کوفت و زهرمار رو هم خودتون بهتر مي دونين ...اينم داشته باشين که به خاطر گودبرداري اين ساختمون پياده رو ريزش کرده اينا هم براي اينکه بدتر نشه تا وسط خيابون رو بلوک چيدن که ماشين ها نيان پارک کنن که بقيه اش هم بريزه در نتيجه اگه 4-5 تا ماشين ميتونست اونجا پارک کنه الان ديگه نمي تونه پس ميان دوبله در خونه ما پارک مي کنن...البته ما ديگه به اين چيزا عادت کرده ايم ..بالاخره اينهمه سال گذشته البته هيچ راهي براي بهبود پيدا نکرديم ...اما دلمون خوش بود به خونه سمت چپي که نيمه متروک بود ..يعني چند تا مطب دکتر توش هست که خيلي هم شلوغ نيست تو پارکينگ هم رفت و آمد نداشتن درنتيجه جاي پارک بود تا اينکه چند ماه پيش ديديم صداي گرپ و گرپ مياد , فهميديم بله ساختمون بغلي داره تو حياط و زير زمينش استخر مي زنه ...پرسيديم چي شده گفتن واسه آب درمانيه! خلاصه ما رفته بوديم تو کف که يهو ديدم اي دل غافل عجب کلاهي سرمون رفت ..بله اين ساختمون بغلي رو بهزيستی خريده براي فيزيوتراپي بچه هاي معلول ...خلاصه گل بود به سبزه نيز آراسته شد ...حالا ديگه هر روز که مياييم يه بابايي يا ماماني ماشين رو گذاشته و بچه رو برده بالا ..خوب بچشون هم مريضه نمي شه حرفي زد ديگه ...ايناش به کنار اون ورزش هايي که به بچه ها ميدن و اون جيغ هاي گوش خراشي که بچه ها مي زنن حال آدمو مي گيره ..صدا اونقدر بده که اين همسايه پشتيمون اومده بود در خونه ما که " شما ميدونين تو اين خونه چه خبره , نکنه بچه ها رو اذيت مي کنن؟" ...حالا خداييش اگه شما جاي ما بودين حال نمي کردين؟

--------

June 28, 2002

اين تئاتر " روز رستاخيز" که تو سالن قشقايي تئاتر شهره رو برين ببينين . اين فرهاد مهندس پو کلا کاراش خوبه مخصوصا اينکه "حسن معجوني " هم توش بازي مي کنه!
البته تئاتر "روز از نو روز از نو" هم جالبه ..نحوه اجراشون بامزه است ...مي تونين هم کا رمنو بکنين اول برين روز ازنو بعدش هم روز رستاخيز رو ببينين و حال کنين!

--------

در مورد نوشته قبلی من آقا سهراب يه مطلب نوشتن ...واسه توضيح بيشتر ! حرفهاي شما همه درست ولي مهم نيست کشورها جهان اولن يا سوم ! تو همشون اين مشکل هست و مردم وحشي شدن وگرنه چه دليلي داره که يه بچه مدرسه اي تو آلمان بره و تمام معلمهاشو بکشه , يا مثلا بچه هاي يه مهد کودک رو گروگان بگيرن و بکشن! يا هزار تا مثال ديگه .
اين خيلي مهم نيست که کجا زندگي مي کنيم, مذهبون چيه , حکومتمون کدومه ...مسئله اينجاس که تو همه دنيا همين اتفاق داره ميفته .. خوب طبعا چون من تو ايران زندگي مي کنم از محيط اطرافم تاثير ميگيرم ولي اين معنيش اين نيست که فقط تو ايران از اين مشکلها هست ....قبول دارم که عکس العمل ادمها با توجه به شرايطشون هست ولي يادمون نره اين شرايط رو هم خود ادمها درست کردن .
بعدش من فکر مي کنم گير قضيه اينه که مردم نمي دونن چي ميخوان . فقط دارن با عجله مي دون که از بقيه عقب نباشن! وگرنه فکر کردن و برنامه ريزي و درک فلسفه زندگي کيلويي چند؟ حالا فکر نکنين که من اين مشکلو ندارم ها . چرا من کلا آدم راضي نيستم , به محيط اطرافم زيادي حساسيت دارم و زياد هم غر مي زنم ولي يه روزهايي به خودم مي گم فايده اش چيه ..اينکه من ناراحت باشم , عصباني باشم يا هر چي رو زندگي بقيه تاثيري نمي ذاره به بهتر شدن اوضاع هم کمک نمي کنه تنها حسنش اينه که زندگي خودم زهر مار مي شه! يعني دارم همه چي رو حروم مي کنم که شايد يه روز از زندگي لذت ببرم . فکر مي کنم هنر اين نيست که همه چي زندگي آدم خوب باشه که ازش لذت ببره هنر اينه که با همين وضع موجود لذت ببري ....بقيه هم همينطور ..مشکلشون اينه که مي خوان تو کمنرين زمان و با کمترين انرژي به خواستشون برسن .مسلما واسشون کشتن يه نفر ديگه خيلي راحت تر از 8 ساعت کارکردن در روزه! هنوز نفهميدن که خوشبختي "چيز" نيست که بهش برسي اون حسي است که داري ..خوب وقتي هم که تمام حست دشمني با بقيه اس يا اينکه چه جوري ازشون نفع ببري جايي واسه احساس خوشبختي نمي مونه.. مثل اينکه خيلي روده درازي کردم ...من تو اين جور بحثها زيادي حرف مي زنم و شعار مي دم .... ولی فکر می کنم به جای اينکه همه چی رو بندازيم تقصير شرايط و اوضاع قبول کنيم که اطن شرايط بوجود اومده کار خودمونه! يه کم با خودمون رو راست تر باشيم .

--------

June 26, 2002

نمی دونم چرا تازگيها مردم اينقدر وحشي شدن ؟
اين روزا پيدا کردن يکي که نرمال باشه خيلي سخت شده . آدم از صبح که از خواب بيدار مي شه همينطور خبرهاي هيجان انگيز! مي شنوه . روزنامه رو که باز مي کني ميبيني جناح هاي سياسي دارن از صبح تا شب همديگه رو جر مي دن , فحش و بد و بيرا و اين حرفها و از هيچ کاري براي ضايع کردن همديگه هم دريغ نمي کنن . بقيه اش هم يا صحبت از گروههاي خفاش شب و کوفت و زهرماره يا سرقتهاي مسلحانه تو بانک و جاهاي ديگه , يا تصفيه حسابهاي شخصي که با اسلحه سرد و گرم دخل همو ميارن! حالا مهم نيست که اين طرف تصفيه دشمنه , دوسته , فاميله , پيره , جونه يا بچه است . فقط اصل آزار رسوندن مهمه!
عشق و عاشقيشون هم خرکي شده . يا همو دو در ميکنن يا نسق مي گيرن يا کلاهبرداري مي کنن چه مي دونم اسيد ميريزن ميزنن ميکشن , هزار تا بلا سر هم ميارن که مثلا بگن عاشقن!! يا از خونه فرار کردن يا معتادن يا دزدن يا مريضن , يا گروگان ميگيرن يا بچه هاشونو اذيت ميکنن خلاصه همه جا بکش بکشه . روزنامه رو هم که ببندي و بري تو خيابون اگه با ماشيني که انگار رفتي جنگ , تا اخرين قطره خونت بايد بجنگي و از حقت دفاع کني وگرنه که از روت رد مي شن! اگر هم پياده اي يا بايد تنه بخوري و متلک بشنوي و حرص بخوري اگر هم بخواهي دهنتو باز کني و فحش بدي معلوم نيست بعدش چي پيش مياد! البته نه اينکه فقط تو ايران باشه ها ...تو سطح بين المللي هم که نگاه کنين يا عمليات انتحاري فلسطيني هاست يا حمله اسرائيله يا صحبت بن لادن و دار و دسته شه يا حمله به افغانستانه يا به عراقه , يا جنگ پاکستان و هنده ...تازه اينها همه اش دست خود ادمهاست از اينها هم که بگذريم يا سيل مياد همه رو ميبره يا زلزله مياد و آوار يا آتش سوزي مي شه البته تو اين فاصله هم چند تا هواپيما سقوط مي کنن که يه وقت حوصلتون سر نره!
همه اينها به کنار نمي دونم چرا مردم اينقدر قاطي کردن ...خوشي هاشون هم ديونه بازيه . چند روز پيش تو روزنامه ميخوندم يه عروسي تو افغانستان بوده , يکي از مهمونا که خيلي مي خواسته جشن بگيره و همه رو خوشحال کنه يه خمپاره در ميکنه و نصف مهمونا از جمله عروس ميرند اون دنيا!
حالا اگه بخواهي يه استراحتي بکني و يه فيلم ببيني بدتر ضعف اعصاب ميگيري ...توفيلم هم همه همديگه رو مي کشن اونم به فجيع ترين شکل ممکن!
خلاصه اش اینکه هر دو از اين باغ بري ميرسد . ديگه داشتن يه زندگي آروم و ريلکس جزو آرزوهاي محاله مگه اينکه رابطمون رو با همه جا قطع کنيم که اونم نمي شه...نمي دونم علتش چيه که اين نسل بشر همين جور داره مجنون تر مي شه ...مال جمعيت زياده؟ اختلاف طبقاتي تو سطج جهانيه؟ يا برخورد شديد عقايد که به جاي حرف جاشو به زد و خورد داده . خلاصه معلوم نيست مردم چرا اينقدر وحشي شدن ..البته اتفاقهاي خوب هم کم نميفته ولي نمي دونم چرا کسي در موردش صحبت نمي کنه و همه دوست دارن بدبختي ها رو پر رنگ کنن .

--------

June 25, 2002

دور اين سيمها گره خورده
نخ يک بادبادک غمگين
پرزدن لانه کرده در دل او
سالها مثل حسرتي سنگين
هر شب از بس نخ خيالش را
باد در بال يادها بسته
طفلک ساده خيالاتي
دل به اميد بالها بسته
آسمان را که خواب مي بيند
بادبادک بهانه مي گيرد
آه , از اين خوابهاي بي حاصل
دل من کودکانه مي گيرد
باز هم آبي و سفيد و بنفش
رنگ زد آسمان تنها را
بازي از ذهن بچه ها خط زد
مشق و املا و جمع و منها را
غنچه هاي خيال رنگارنگ
پخش شد روي ابرها گل داد
باد اهسته بادبادک را
برد و از پشت بام ها هل داد
باز صدها چکاوک رنگي
پر زد از دستهاي کوچک تو
کاش پر مي گرفت و گم مي شد
دل من مثل بادبادک تو

--------

June 24, 2002

اين خيلي خوبه که ادم اعتماد به نفس داشته باشه وليکن اگه اين اعتماد به نفس با خيال و وهم قاطي بشه چي ميشه؟ دونستنش راحته!
چند روز پيش که داشتم تو خيابون مي رفتم ديدم فيلم "عروسي مهتاب" رو اکران کردن ياد يه موضوعي افتادم . حدود 7-8 ماه پيش بود يه روز داشتم هفته نامه سينما رو ورق مي زدم يهو ديدم يه صفحه بزرگ تبليغ کرده که سايت خانم الهام چرخنده , هنرمند و بازيگر , به زودي راه ميوفته (البته الان يه مدتيه که کار نمی کنه , نمی دونم چرا) . تا حالا اسمش رو نشنيده بودم خلاصه رفتم سايت رو چک مردم ديدم بله الهام خانم تو فيلم "شب يلدا " بازي کردن که اون موقع رو اکران بود و فيلم عروسي مهتاب که الان رو اکرانه . خلاصه چند صفحه تبليغ بازي خوب ايشون ! و اينکه خيلي هنرمند مردمي هستن و اينکه متولد 57 است و ازدواج کرده , يه بچه داره, ساکن اصفهان است , ورزشکار و مدال داره و نقاشه و کارش درسته و آواز مي خونه و ساز مي زنه و از همين طريق هم رفته سينما و شوهرشم خيلی ماهه ..... بعدش هم خانم شاعرن و قراره 2-3 جلد کتاب بدن که ممکنه تا الان هم اومده باشه ! بعدش هم کلي مصاحبه با خانم که همه رو گذاشته بود تو سايت . خلاصه يه فرصتي پيش اومد که رفتم فيلم رو ديدم بگذريم که کلا از فيلم خوشم نيومد اين خانم جمعا تو 5 صحنه حضور داشت که جمعش 5 دقيقه هم نشد ...تازه اونم فقط تو يه صحنه بازي کرد بقيش فيلم تو فيلم بود .يعني مرد فيلم نوار تولد بچه اش رو مي ذاشت تو ويديو و الهام خانم هم تو فيلم بود . تو بقيه فيلم هم فقط صداش بود که از پشت تلفن ميومد. خلاصه من مونده بودم که اينهمه بازي اينقدر تعريف هم مي خواهد . حالا اينش هيچي آدم ميگه ممکنه بعدش خوب بشه ولي چيزي که خيلي باحا ل بود شعرهاي خانم بود که براي اينکه شما هم فيض ببرين چند تا شو براتون مي نويسم .

نگاه اولين
دستکش او را گرفتن شايد , خانه دار شدم
قلم او را ربودم , شايد نويسنده
صدايش را تقليد , افسوس خواننده
نگاهش را فهميدم
آري , عاشق و مرده
امروز ديدم کاغذي چروک خورده
قلم ربوده ام تا رفت بنويسيد
دست خوش مشق هايم خط خورده
صدايش غمناک , خواننده
دستکش پاره و زخم خورده
مي روم شايد باز نگاهي کرده
اين بار مي گذارم تا نگاهم را بفهمد
من همانم اولين فريب خورده

اين شعر رو هم واسه شوهرشون گفتن (که البته الان طلاق گرفته اند)

حس من
مردي را ميبينم در پشت اجاق داغ لبريز از رشته و کشک و سبزي نشسته
او آش دارد , در زير پل سي و سه
زني را با ظرفي آهني و توري با دانه هاي ريزي که در ان از زور غصه بالا و پايين
مي پرد تا من چشم نخورم به سويم مي آيد
کولي اسفند دارد , در خواجو
جوانکي استکان – به سان دختر کمر باريک را پر مي کند تا گرم شود درون يخ بسته ام
جوان چاي دارد , در چاي خانه
و تو را حس مي کنم که فقط ساکتي در تاريکي آخر مي داني
عزيزم غم دارد , در تنهايي
و خود را مي شناسم که يک گوهر زيبا را مي ستايم
فقط او را
من سالهاست پيماني دارم در قلبم و آن تو هستي

يه کم ديگه تحمل کنين!

آسمان دستهاي قصه هايم به آسمان تنگ شده است .
بايد جارو کرد آنان را
له شده هاي کهنه سوار بايد در سبد ريخته شود باز
کوک مي زنم لباس پاره از تن در آورده بهار را
ساکت بايد بود
هوهو مي کشد صداي برگهاي آماده زردي
پاييز را
سردي را بايد قبول کرد
آخر اين سنت ديرينه است
سفره نوروز را کوتاه کرد هورا کشيدن تعطيلي مدرسه در برف
ديدن کوچه و بازار را بايد آموخت از ول گرد
ساکت بايد بود
در دل سکوت شلوغي پنهان خوابيده
بيدار شده بود يکبار , ترسناک و انقلاب برانگيز
ساکت مي شود ترسش بريزد باز
بهار مدتهاست که منتظر است...

مسئله اينجاست که ادم مي تونه براي خودش هر کاري بکنه ولي اينکه بخواهي اين خزعبلات رو به عنوان شعر چاپ کني و به خورد مردم بدي خيلي پرو بازيه . تن نيما تو گور مي لرزه!
آخرش متوجه شدين که اگه اعتماد به نفس با رويا همراه بشه نتيجه اش اين ميشه که خانم الهام فکر ميکنه هنرمند و شاعره!
حالا احسان هم مي تونه با خيال راحت شعرهاشو جمع کنه و چاپ کنه ...هر چي باشه از شعرهاي الهام خانم خيلي خيلي بهتره!

--------

June 23, 2002

ما از وقتی که اين وبلاگ رو راه انداختيم همين جور تشويق پشت تشويق!
يا ميگن که احساس خانم ناظمي ورم داشته و خيلي رسمي مي نويسم يا ميگن خيلي Dark مي نويسم البته با اين وجود کماکان به خوندن ادامه مي دن ! يا اينکه ميگن خيلي عاليه!!! که آدم شک ميکنه نکنه سر کاره!!! البته حساب ايشون جداست که فکر مي کنم بدجوري تو رودروايسي گير کرده!!!
خلاصه با وجود اين همه تشويق و پشت گرمي آدم مصمم مي شه که بازم بنويسه آخه بعضي ها مثل من روشون خيلي زياده .
(حالا يه وقت ناراحت نشين ها همونطور که من ناراحت نشدم! فقط خواستم يه شوخي کوچولو کرده باشم ....خلاصه اش اينکه هميني که هست!!!

--------

June 22, 2002

بعضی وقتها با خودت هم غريبه اي! تو آينه نگاه ميکني , عکسهاتو ميبيني و فکر ميکني اوني که اون تو هست رو نمي شناسيش . واست غريبه است . انگار نه انگار که خودتي. بعضي وقتها که حرف مي زني مي بيني صدات هم آشنا نيست .... حرفهايي که مي زني انگار مال خودت نيست . ...يه جورايي تو خوابي .
بعضي وقتها مي ري تو خيابون . ... قاطي جمعيت , مردم ميان و ميرن , بهم تنه مي زنن , بهم ميخندن , با هم ميخندن يا سرشون رو ميندازن پايين و تند مي رن ... انگار که گيجي ...حس مي کني تنهايي ..خيلي تنها ...مهم نيست خانواده داري , دوست داري ....مهم نيست که همکار و همکلاسي داري ....ميفهمي تو يه روح مجرد و مستقلي , اينکه زندگيت از همه جداست ..همه هدفها و کارات به نظر کوچک و دور ميان ...مي فهمي که واسه يه کاري اومدي اينجا , کارت که تموم شد هم بايد بري . مي فهمي به هيچ کس و هيچ چيز وابسته نيستي ...دلت ميخواد قاطي اين جمعيت بري تا گم بشي!
فکر ميکني خودتو مي شناسي , ولي يه روز مي فهمي که اصلا نشناختي! به اين فکر مي کني که چقدر براي خودت وقت گذاشتي ...چقدر رو خودت کار کردي ...چقدر به خودت احترام گذاشتي ...چقدر به اين روح مستقلت اجازه پرواز دادي ...اصلا به يادش بودي يا آنچنان غرق روزمرگي شدي که همه چيز از يادت رفت و فکر کردي وابسته اي؟...
چقدر از کارا و حرفهات تعجب کردي؟...اصلا وقتي فهميدي وجودت پر از تناقض و تضاده چه کار کردي؟ ...وقتي علت خيلي از کارات رو نفهميدي ...وقتي ديدي حرف و عملت با هم فرق دارن...وقتي فهميدي روحت کلافه است ...انگار که جاش تنگه ...انگار دلش ميخواد آزاد باشه , رشد کنه , قدرت داشته باشه ..کمکت کنه..
بعد غصه دار مي شي از اينکه تو اين همه سالها هيچ کاري واسش نکردي...واسه مهمترين قسمت وجودت...بهش گوش ندادي ..کمکش نکردي که رشد کنه...آگاهانه ناديده اش گرفتي تا افسرده شد. بعد دچار اضطراب مي شي , مي خواهي جبران کني..مي خواهي از اين فرصت باقيمانده حداکثر استفاده رو بکني..دلشوره کلافت مي کنه...بعد ميفهمي که خيلي سخته و خيلي تنهايي ...بعد مي ترسي , فرار مي کني و تو روزمرگي گم مي شي ...دوباره وابسته مي شي و سعي مي کني چشمهاتو ببندي و گوشهاتو بگيري ...زندگي مثل قبل مي شه تا باز دوباره اين چرخه يه روز از يه جا پيداش بشه!

--------

June 21, 2002

شما اخلاقتون چه جوريه؟
خوش اخلاقين , بد اخلاق , زود عصباني ميشين؟ خونسردي , خجالتي , پررو..... از اخلاقتون راضي هستين؟ روش کار ميکنين؟ راستش من خيلي از اخلاق خودم راضي نيستم. وقتي همه چي خوبه و بر وفق مراد منم خوش اخلاقترين دختر روي زمينم ولي همچين که يه چيزي ناراحتم کنه سريع واکنش نشون ميدم . البته به همون سرعت هم آروم ميشم ولي خوب بعضي وقتها فايده نداره ! خيلي با خودم تمرين ميکنم , اينکه زياد عصباني نشم يا اگه شدم دهنمو ببندم يا واکنشي احمقانه نشون ندم . موقع رانندگي همش سعي ميکنم ريلکس باشم , خيلي محترمانه رانندگي کنم , به بقيه راه بدم ولي باز همچين که يکي ميپيچه جلوم يا زرنگ بازي در مياره همچيين کفري ميشم که نگو و نپرس . مشکل ديگه اينه که معمولا با غريبه ها خيلي خوش اخلاق ترم . ادمهايي رو که زياد نميبينم يا حتي اونهايي که هرروز ميبينم مثل همکارام ولي روابطمون خيلي نزديک نيست در مورد من ازشون بپرسين ميگن خيلي خوش اخلاقم و همش ميخندم , در عوضش هرچي خل و چل گيري سر اين خانواده عزيزم خالي ميشه . البته نه هميشه ها ! منظورم اينه که جلو خونوادم خيلي راحت تر احساساتمو نشون ميدم . بعضي وقتها فکر ميکم من يه جورايي مصداق اين آدمهايي هستم که بهشون ميگن " نور بيرون , ظلمت خونه"؟!! حالا نه به اين شدت ولي بعضي وقتها ....نميدونم البته خيلي دارم سعي ميکنم که اخلاقم بهتر بشه , پيشرفت هم کردم ولي هنوز کلي راه مونده!
البته نمیدونم شايد اينم از عوارض زندگی ماشينی باشه , شايد اگه برم يه جايی مثلا مثل شمال خيلی از مشکلاتم حل بشه

--------

June 20, 2002

مجسم کنين هوس کردين يه رمان درپيتي بخونين که مثلا خستگيتون دربره . بعد از شانس خوبتون اين رمان هم "افسون سبز" تکين حمزه لو باشه . اونوقت اون خستگي نه تنها از تنتون بيرون نميره بلکه ضعف اعصاب هم ميگيرين و به خودتون لعنت ميفرستين که چرا اين کتابو خوندين و حرصتون ميگيره که چرا تو اين کتابها ( و دور و ورتون) اينهمه زن خنگ و احمق وجود دارند که تا وقتي به مرز نابودي کامل نرسن نمي فهمن که اين عشق و علاقه نيست که آدم تا ميتونه توسري بخوره و زندگيشم حفظ کنه!

مرد من!
او تنها سه چيز را دوست ميداشت
زنبق هاي سفيد , نماز شبانه
و نقشه هاي قديمي آمريکا را
او نفرت داشت از گريه کودکان
مرباي تمشک
و احساسات زنانه
.... و او مرا براي همسري برگزيده بود!
آنا آخماتوا

--------

از اين اينترنت خوشم مياد که داری واسه خودت اون تو می پلکی و وبلاگ های اين و اون رو ميخوني يهو مي بيني يه وبلاگ مال يک نفره است که 10-12 سال پيش هر روز ميديديش و الان سالهاست که هيچ خبري ازش نداري!
آدمهايي که تو زندگيتون هستن چه جايي دارن ...يکي از دلمشغوليهاي بزرگ من سرنوشت ادمهايي که در و ورمن . تا اونجا که مي تونم رابطه مو با دوستها و آشناها حفظ ميکنم ولي اگر هم نشد خيلي دوست دارم که مسير زندگيشونو دنبال کنم . زمان مي گذره ولي چهره و اسم و سرنوشت ادمها همچنان برام جذابه . حالا ميشه اينو به حساب فضولي گذاشت ولي قصدم اين نيست . بيشتر برام شبيه يه بازي که خيلي هم جالبه . اينکه تو يه مقطع زماني , با يه سري آدمها مربوط بودي بعد ش 10-15 سال بعد دوباره ببينيشون يا دربارشون بشنوي خيلي جالبه .

--------

June 19, 2002

چشم بهم می زنی می بيني شده 26 سالت و هنوز هيچ گهي نشدي!
مي بيني 26 سالته و به يه چهارم آرزوهايي هم که داشتي نرسيدي . آرزوهايي که خيلي هم بزرگ نبودند . آرزوهايي که در دسترس بودند . چشم به هم مي زني و مي بيني تمام فرصت ها از دست رفت . به خاطر تنبلي خودت! به خاطر اينکه فکر مي کردي هميشه 20 ساله مي موني . چشمه به هم بزني مي بيني همه چي تموم شد . ياد اون موقع مي افتي که فکر ميکردي تا 30 سالگي همه پريدناتو کردي و ديگه مي خواهي ريشه بدووني . بعد ميبيني که 4 سال بيشتر تا 30 سالگي نمونده و يه ذره هم نپريدي !!!
نگاهها و حرفها و نگراني بقيه کلافت ميکنه .." اي بابا همه عالم و آدم دارن دکترا ميگيرن , تو چرا نميگيري؟" , " اي بابا , همه رفتن , به يه جايي رسيدن , تو چرا هنوز اينجايي؟!!" , " همه دوستات عروسي کردن تو چي , خبري نيست؟!!" , " حالا داري کار مي کني سرت گرم ميشه ولي زودتر شوهر کن , برو خوش باش!!!! " , " چرا تو اين چند ساله هي وقتتو تلف ميکني , همش داري درجا مي زني!" , " اين همه سينما و تئاتر و کتاب ...آخرش چي؟ " , " بر و هم سناتو نگاه کن ببين دارن چکار ميکنن , ياد بگير!!!" همه اينها رو ميشنوي , اگر يه زماني اعتماد به نقس داشتي حالا ديگه اونم نداري ....مثل خيلي چيزهاي ديگه که بقيه فکر مي کنن نداري . با خودت فکر ميکني بالاخره کدومش بهتره ؟ درس بخوني , کار کني , شوهر کني , ...يا همش با هم .. مي خواهي بپرسي چه کار کنم که شما دس از سرم وردارين؟
چشم به هم بزني ميبيني اون هايي که تا چند سال پيش بچه بودن حالا بزرگ شدن و اول از همه دارن تو و زندگيتو نقد مي کنن و سرکوفت فرصت هاي از دست رفته رو بهت مي زنن!
چشم بهم مي زني مي بيني شده 26 سالت و هنوز هيچ گهي نشدي!و لي مگه مهمه؟ اين همه حرف مي شنوي , متلک و طعنه ولي بازم کار خودتو ميکني ...آخه تو پرروتر از اين حرفايي (:
--------

June 18, 2002

تو نيستي
اما من برايت چاي مي ريزم
ديروز هم
نبودي که برايت بليط سينما گرفتم
دوست داري بخند
دوست داري گريه کن
و يا دوست داري
مثل آينه مبهوت باش
مبهوت من و دنياي کوچکم
ديگر چه فرقي مي کند
باشي يا نباشي
من با تو زندگي مي کنم

--------

June 16, 2002

آسمان , آبی
غم , آبی
و
حقيقت آبی است
بيا در آبی آرامش خانه کنيم ....
--------

June 15, 2002

طراحی نظم
به شيوه فنگ شوئي
قبل از اينکه اصول فنگ شوئي را اجرا کنيد اول بايد از انباشتگي و در هم ريختگي نجات پيدا کنيد!
براي اينکه زندگي موثر داشته باشيد انرژي بايد آزادانه جريان يابد که به کمک پالايش مکان انجام مي شود .

که شامل
آلودگي فيزيکي – همان کثيفي خودمان است . همه جا رو تميز کنيد!
انرژي ساکنان قبلي – اينکه ساکنين قبلي خونه چه زندگي داشتند رو زندگي شما هم اثر ميذاره!
انباشتگي و در هم ريختگي – هر نوع شلختگي , درهم برهمي ... جلوي حرکت آزادانه انرژي رو ميگيره

اينکه پالايش اثر داره به اين علت است که وقتي بيرونتان را مرتب مي کنيد در درون هم تغييراتي بوجود مي آيد .
1- چيزهايي که دوستشون دارين و ازشون استفاده مي کنين به شما انرژي مثبت ميدن . ولي چيزهايي که بهشون علاقه ندارين يا مورد استفاده نيستن سبب سکون شما مي شن پس هر چيز غير قابل استفاده يا دوست نداشتني رو بريزين دور! به همين راحتي
2- حالا اين چيزهايي رو که هنوز نگه داشتين کجا ميزارين؟ لازم نيست که حتما خيلي مرتب باشين .کافيه که يه نظمي بهشون بدين و يه جايي بذارينشون که راحت بشه پيداشون کرد و در ضمن سبب شلوغي اتاقتون هم نشه .
3- فضاي اتاقتون چقدره؟ چقدر اثاث توش هست؟ هر چي اتاقتون پر تر باشه و گنجه ها شلوغ تر نقس کشيدن تو اتاق سخت تر ميشه پس اگر جاتون کمه يا اتاقتون رو عوض کنين يا يه خونه تکوني بکنين و وسايل اضافي رو رد کنين بره.
4- هر چيزي که تو خونه با ان کنار نيومدين نشون دهنده چيزهايي هست که تو زندگي باهاش کنار نيومدين . وسايلي که بايد تعمير شه , دکمه هاي افتاده , نقاشي هاي ناتموم , تلفن هايي که زده نشده , ....اينها انرژي شما رو مي مکن! و جلو چيشرفتتون رو ميگيرن ...پس هيچ کاري رو نيمه تموم نذارين .

انباشتگي باعث خستگي و تنبلي ميشه
شما رو در گذشته نگه ميداره
باعث ناراحتي جسمي ميشه
روي وزنتون اثر ميذاره!
شما رو گيج و آشفته ميکنه

روي رفتار بقيه با شما اثر ميذاره
باعث ميشه کار امروز رو بندازين واسه فردا
عدم هماهنگي بوجود مياره
اسباب شرمندگيتون رو درست ميکنه و .....
البته بهتره که قبلش فکر کنين علت اينکه اينهمه چيز دور و ور خودتون جمع کردين چيه ؟ علتش ترس است ؟ اينکه فکر ميکنين ممکنه بهشون احتياج بشه ؟ رو چشم و هم چشمي ؟ يادگاريه ؟ .... يادتون باشه زندگي دائم در حال تغيير است پس اگه چيزي به دست اوردين حداکثر استفاده رو بکنين و وقتي هم قرار شد از دست بدينش خيلي راحت اين کار رو بکنين
هر بخش از اتاق (خونه) به يه جنبه زندگيتون مربوطه . اگه تو يه کاری به مشکل برخورد ميکنين ببينين بخش مربوط به اون چه وضعی داره .
و اما تقسيم بندی اتاق . نقشه اتقاق (خونه) رو بکشين (فقط در حد ديوار و در ) بعد نقشه رو طوری قرار بدين که در اطاق موازی لبه کاغذ باشه انگار که بخواهين وارد اطاق بشين . حالا بايد نقطه مرکزی اتاق رو پيدا کنين . اگه اتاق چهار گوشه است از هر گوشه يه خط بکشين محل تقاطع می شه نقطه مرکزی . حالا بايد اون جدول فنگ شوئی رو اون تو جا بدين . اگه اين اتاق رو به 9 قسمت تقسيم کنين ( 3 سطر , سه ستون) و اگه خونه ها رو از بالا به پايين و از راست به چپ شماره بذاريم
1- روابط , عشق . ازدواج
2- خلاقيت , اولاد و پروژه ها
3- دوستان , شفقت , سفر
4- شهرت و اعنبار
5- سلامت , يگانگي
6- حرقه , راه زندگي , غايت حيات
7- توانگري , ثروت
8- بزرگتر ها , خانواده , اجتماع
9- دانش , معرقت و حکمت , رشد شخصي
اگر اتاقتون چهارگوش نيست يا و کم و کسري داره اول چهار گوشش کنين بعد اون جدول رو توش جا بدين .... بهم ريختگي تو هر کدوم از اين قسمت ها روي اون بعد زندگيتون اثر مي ذاره . امتحان کنين يه بخش زندگي که خيلي مورد علاقتون نيست رو پاکسازي کنين و نتيجه اش رو ببينين ...ادامه دارد

--------

June 14, 2002

تئاتر خواهش ميکنم که در موردش صحبت کردم و تو فرهنگسراي شفق اجرا ميشه . اونجا يه سالن نمايش داره که يه آقايي رو گذاشتن مسئول سالن , سواد مواد هم نداره و چون کسي هم کاري بهش نداره يه جورايي فکر کرده که خيلي آدم مهمه . پدر اين بچه هاي تئاتر رو درآورده , ميگه يا بايد حرف منو گوش کنيم يا اينکه نميذارم اجرا کنين! به همه چي هم کارداره . از لباس بازيگرا گرفته تا نور پردازي و...
به بازيگر زن ميگه بايد مانتو تنت کني , روسريتو اينطوري سرت کني ...هر چي هم بهش ميگن بابا وزارت ارشاد با همين لباسها به ما اجازه داده ميگه به من چه . نورپردازي رو هم واسه خودش تنظيم ميکنه و همه زحمات بچه ها رو به هدر ميده . شاهکارش اينه که ميگه موقع اجرا بايد چراغهاي سالن همه روشن باشه . ميگه اگر خاموش کنين اينجا ظلمات ميشه و هيچي معلوم نيست ! حالا هر چي بهش بگن که عمو تو سينما هم چراغها رو خاموش ميکنن ياسين تو گوش خر است!
موزيک متن نمايش رو ميگه صداشو بايد کم کنين و جالب اينجاس که تو اجراي قبلي واسه خودش رفته بود بلندگوهاي سالن رو خاموش کرده بود بعدش هم يادش رفته بود . حالا مجسم کنين نمايش شروع شده ولي هيچ صدايي نمياد .
خلاصه فکر ميکنم مشکل ما اينه که اينجا ادمها بر حسب شعورشون موقعيت شعلي ندارن , اين آقا فوقش بايد بره دامداري بيشتر از اين ازش بر نمياد ...

--------

ما همين روزا غرق ميشيم!
راستش ما (يعني اعضا ساختمون ما) امسال تصميم گرفتيم که توحياط چاه بزنيم . خلاصه کلام اينکه اين چاه زدن شده يه نمايش زنده از کارتن همينه!!
اولش که چاه کن ها شروع کردن به کندن يه 6 , 7 متري هم رفتن پايين که به سلامتي خوردن به فاضلاب 
خلاصه مجبور شدن بي خيال شن و برن يه جاي ديگه رو بکنن .
چاه دوم رو که کندن حدود 8 متر رسيدن به آب . راستي چون بردن خاک از توحياط کار مشکلي بود (حياط جنوبيه و براي بردن خاک بايد راه طولاني طي شود!) قرار شد خاک رو بريزن تو استخر که پرش کنن . خوب از اون جا که چاه زود به آب رسيد استخر که پر نشد فقط يه کمي خاکي شد! بعد از به آب رسيدن چند متر ديگه کندن ( هنوز هم دارن ميکنن) و آب رو هم ريخن تو استخر . خلاصه يه باتلاق خوشگل درست شده . حالا همينطور داره آب رو ميريزه استخر هم لبريز شده ديگه جا نداره . حالا چه کار ميکنه شلنگ رو می ذاره تو باغچه , باغچه هم گل خالي شد , فعلا هم شلنگ رو انداختن پاي ديوار . خلاصه عنقريب است که چهار طرف ديوارها بريزد يا اينکه ماهم همراه ساختمان نشست کنيم و بريم زير زمين . تمام حياط رو آب ورداشته

--------

June 13, 2002

زير سايه اي لم داده ام
که مفت تمام شد
و ريه هايم
پر از اکسيژن مفت
ريگ هاي مفت
گنجشک هاي مفت
زندگي ام را به تکاپو وا مي دارد
و تا مي توانم
حرف مفت مي زنم
خدا وکيلي زندگي ارزان ميفتد
چانه نزنيم
زندگي را مفت از دست ندهيم!

--------

يه تيکه هايي از "خاطره هاي پراکنده " نوشته گلي ترقي
" ... دلم از اين حرفها به هم ميخورد . مي بينم که بزرگ شدن يعني دروغ گغتن و ترسيدن و نکردن خيلي کارها و نگفتن خيلي چيزها . ميبينم که خانم شدن يه جور خر شدن است و دختر خوب بودن کلاه گذاشتن سر آدمهاست ..."
" ...موهاي من را هم فر ميزنند . لباس تازه ام را مي پوشم . به خودم اين شکلي , لوس و ننر و تر و تميز عادت ندارم و لجم مي گيرد . انگار کس ديگري شده ام , از آن دخترهاي خوب شاگرد اول که هر دائي ترياکي ميتواند حبسش کند و بهش زور بگويد ...."
"... پنجشنبه ها , مدرسه سر ساعت 12 تعطيل مي شود و رفت تا شنبه صبح , شنبه گه ...."
"...روزهاي هفته هر کدام شکل و رنگ و بوي خودشون رو دارند , شنبه بدترکيب و تلخ و موذي است و شبيه دختر ترشيده توبا خانم مي باشد , دراز , لاغر با چشم هاي ريز بدجنس. يکشنيه ساده و خر است و براي خودش الکي آن وسط مي چرخد. دوشنبه شبيه آقاي حشمت الممالک است , متين , موقر با کت و شلوار خاکستري و عصا . سه شنبه خجالتي و آرام است و رنگش سبز روشن يا زرد ليمويي است . چهارشنبه خل است . چاق و چله و بگو بخند است و بوي عدس پلو خوش مزه حسن آقا را مي دهد. پنجشنبه که بهشت است و جمعه دو قسمت دارد : صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است , مثل پدر , پر از کار و و رزش و پول و سلامتي , رو به غروب سنگين و دلگير ميشود . پر از دلهره اي پراکنده و غصه هاي بي دليل و يک جور احساس گناه و دل درد از پر خوري ظهر ( چلوکباب تا خرخره) و نوشتن مشقهاي لعنتي و گوش دادن به دلي دلي غم انگيز آوازي که از راديو پخش مي شود و دقيقه شماري براي برگشتن مادر از مهماني و همه جا قهوه اي تيره . حتي آسمان و درخت ها و هوا ..."

--------

June 12, 2002

به زندگی شما چی معنا ميده؟ يعني ارزش زندگيتون رو چي تعيين ميکنه؟ نحوه زندگي کردن ؟ تلاشي که ميکنين ؟ موفقيت هايي که بدست ميارين ؟ يا آدمهايي که تو زندگيتون هستن ؟
اون چيزي که براتون از همه مهمتره چيه ؟ اينکه به هدف هاتون برسين يا اينکه تو آرامش زندگي کنين يا با اونهايي که براتون عزيزن زندگي کنين. چه جوري زندگيتون رو اولويت بندي ميکنين .... هدفها و مشاکلتون رو چه جوري طبقه بندي ميکنين؟
به نظر من تو زندگی چند تا چيز خيلي مهمند .يکي طبقه بندي هدفهاست . يعني از نظر ارزش و انجام پذيري به چه ترتيب اولويت بندي کنيم . در مورد مشکلات زندگي هم همينطور . يکي هم روابطمون با آدمهاي دور و ورمون است . اگه بتونيم يه تعادل تو اين موارد بدست بياريم همه چي راحت تر ميشه . وقتي با يه مشکل برخورد ميکنين چه جوري باهاش روبرو ميشين . به اين فکر ميکنين که اين مشکل چقدر اهميت داره و با چقدر از قواتون پيش ميرين يا اينکه با همه مشکلا يه جور برخورد می کنين ؟ فکر ميکنم يه مقدار از مشکلات ادمها اينه که اهميت مشکل رو نميتونن درک کنن در نتيجه روش برخوردشون هيچ تناسبي با اهميت مشکل نداره . مثلا يه مشکلي که خيلي هم ممکنه اهميت نداشته باشه (البته اينها همش نسبيه ) باعث بشه يه نفر با تمام وجود درگيرش بشه بعد اگه اين مشکله حل نشه زندگي آدم بهم ميريزه و دچار ناراحتي ميشه !!
بقيه موارد هم همينطور .اگر هدفمون رو عاقلانه مشخص کنيم يعني توانايي خودمون رو هم در نظر بگيريم خيلي بهتره . خوبه که ادم جاه ظلب باشه ولي اگر بخواد از حد بگذره آدم نه به هدفش ميرسه نه به زندگي . تمام فکرش ميره رو انجام يه کاري که تواناييش رو نداره خوب مسلما نتيجه هم نميگيره و فکر نميکنم به جز ناراحتي روحي چيزي بدست بياره .
در مورد روابط با ادمها . آدمها رو چه جوري اولويت بندي ميکنين ؟ برحسب علاقه ؟ بر حسب نسبت ؟ بر حسب روابط؟ يه ادمي رو که دوست دارين کجاي زندگيتون قرارش ميدين ؟ چقدر از زندگيتون رو بر اساس اون تنظيم ميکنين؟ اين جايي رو که تو زندگي شما داره کي بهش ميدين ؟ يا تو چه شرايطي ؟ يبار يکي حرف خوبي بهم زد . گفت اول سعي کن زندگي خودتو ثبات بدي . جايگاه همه چي رو مشخص کن . حالا اگر با کسي برخورد کردي از اول اونو تو متن زندگيت نذار. بذار تو حاشيه باشه بعد که تصميم قطعيتو گرفتي اونوقت بيارش تو متن . اگر نه با کوچکترين اتفاقي که يفته زندگيت از هم ميپاشه .
با اينکه به روابط ادمها خيلي اهميت ميدم و به افراد تو زندگيم بر اساس احساسي که دارم بهشون اولويت ميدم در عين حال معتقدم که هر چقدر هم که ادم به کسي علاقه داشته باشه بهتره سعي کنه که زندگيشو بر اساس اون فرد بنا نکنه .چون ادم از آينده خبر نداره , چه خوبه که با هم زندگيشونو شريک شن ولي نه اينکه يه زندگي رو فداي يک زندگی ديگه بکنن!!

--------

تئاتر "خواهش ميکنم " به کارگردانی عطا صادقی از امروز تا 7 تير تو فرهنگسرای شفق اجرا می شه . هرروز به جز شنبه ها , ساعت 7
کار جالبيه . يه تئاتر دانشجويی که تو جشنواره هم جايزه اول بازيگر زن , مرد , کارگردانی رو گرفت . در ضمن بازيگر زن هم بهترين دوست منه !

--------

June 11, 2002

1- به کاغذ باطله ها رحم نکنيد
هر چه زودتر از شر اطلاعات بی مصرف که مدتهاست به آنها احتياجي نداريد رها کنيد و کاغذ هاي باطله را در سطل بريزيد .
2- ساده بگيريد
هر چه زندگي و کارتان پيچيده تر باشد , فشار رواني بيشتري خواهيد داشت . به دنبال راه ساده تر براي کار و زندگي باشد و متوجه مي شويد که مسائل ساده خواهند گذشت .
3- خود را آزار ندهيد
ماساژ يکي از بهترين راهها براي رسيدن به آرامش است . اگر به طور مرتب بدنتان را ماساژ دهيد , هم روحيه خوبی پيدا ميکنيد هم به سلامتي خود کمک کرده ايد.
4-شوخي را جدي بگيريد
فکر نککيد که فقط و فقط بايد کارهاي سخت انجام دهيد . اگر ديدتان به کار را کمي عوض کنيد , جديترين کارها هم مثل شوخي به نظر ميرسند .

--------

برويم , جاده پيش روي ماست .
امن است – من آن را آزموده ام – اين گامهاي من آنرا آزموده اند – قدم وا پس نکشيد .
کاغذ ها را بگذاريد نا نوشته بمانند بر ميز , و کتابها را بر طاق خانه رها کنيد .
بر نگشوده .
بگذاريد که ابزار به کارگاه بماند و پولها را کسب ناشده واگذاريد .
بگذاريد مدرسه ها را , و آموزگاران را که فرياد مي کنند , چه باک .
واعظان بر منبر وعظ کنند , وکلا در محکمه استغاثه گيرند و قاضيان به تبيين قانون بنشينند .
آري رفيق , من دست خود را با تو مي دهم
و عشقم را با تو مي دهم , گرانبها تر از هر پول .
من خود را به تو ميدهم به جاي هر خطابه و هر قانون
و تو خود را به من خواهي داد ؟ با من سفر خواهي کرد ؟
به هم خواهيم بود همه عمر را ....تا آنجا که زنده ايم ؟

--------

June 10, 2002

چند بار در روز از اين وجه تمايز انسان و حيوان استفاده ميکنين؟ اصلا ازش استفاده ميکنين يا آکبند نگهش داشتين ؟ از صبح که بلند ميشين تا شب که بخوابين چقدر اين مغزو به کار مي گيرين ؟ آن کارهايي که در طول روز ميکنين در موردش فکر ميکنين يا صرف اينکه بهش عادت کردين يا همه اين کارارو ميکنن کافيه ؟
خوب مسلما يه سري کارها غريزين مثلا گشنتون ميشه غذا ميخورين , اين درست ولي آيا به اينکه چي بخورين , کجا بخوزين يا چه چور بخورين هم فکر ميکنين يا فقط مي خورين؟
يه سري محقق يه آزمايشي کردن . اومدن 5 تا ميمون رو گذاشتن تو قفس با يه نردبون . بعد هر دفعه که يه ميمون ميرفته رو نردبون شلنگ آب سرد رو باز مي کردند رو ميمون ها . بعد از چند بار ديگه ميمون ها طرف نردبون نرفتن چون فهميدن که نردبون مساوي آب سرده . بعد يکي از اين ميمون ها رو با يه ميمون جديد عوض کردن . ميمون جديده تا اومد رفت سراغ تردبون ولي يهو همه ريختن سرش به زدن که نره بالا . اين يکي هم چند بار کتک خورد و بي خيال نردبون شد . براي اين يکي نردبون مساوي با کتک بود . بعد يه ميمون ديگه رو عوض کردن , اين يکي هم تا اومد رفت سراغ نردبون باز همه بهش حمله کردن جالب اين بود که ميمون قبليه هم با شدت تمام اين يکيو مي زد در حاليکه خودشم نميدونست چرا . همينطور کم کم همه ميمون ها رو عوض کردن تا جاييکه هيچ کدومشون با آب خيس نشده بودند ولي قصه کماکان ادامه داشت و هنوز هم هر ميموني ميخواست بره طرف نردبون کتک مي خورد .
غرض از اين مثال اينه که چند نفر از ما تو زندگي مثل اين ميمون ها هستيم ؟ منظورم نسل دومشونه بدون اينکه سبب رو بدونه کتک خورده و کتک هم مي زنه!!
يعني هيچ وقت فکر کردين چرا يک سري از کارها رو انجام مي دين ؟ فقط اينکه بقيه هم همين کار رو ميکنن يا مثلا اين سنته يا رسمه کافيه؟
ممکنه اون قديما يه اتفاقي افتاده , يه مسئله پيش اومده و بر اساس اون يه سنت درست شده (يه جور رابطه علت و معلول) اين همينطور منتقل شده تا الان . من و تو نوعي از اصل قضيه خبر نداريم فقط چون کتک خورديم پس ميزنيم !
منظورم اصلا نفي سنت نيست اتفاقا خيلي هم چيز خوبيه حرفم اينه که چقدر تلاش ميکنيم تا اون انديشه اي که پشت کار بوده رو بفهميم . اصلا اين موضوع برامون مهم هست ؟
مثلا کافيه يکی دور و ورمون تو زندگيش يه کم از اون قالب هايي که به نظر همه نرمال است پاشو بذاره بيرون و اونوقت همه سرش هوار ميشن . هزار تا برچسب و حرف و سخن که فلان و بهمان ....علتش چيه ؟
فرضا اون قديما يکي که قالبو شکونده يه اتفاقي براش افتاده و بقيه تقبيح کردن يا قالب هاي مختلفو امتحان کردن اين به نظرشون بهتر اومده بعد در خلال نسلها فقط اين جوابه اومده نه اون فکره !
البته نه اينکه همه قالب ها از بين برن , به اين فکر کنين که اين خط قرمز ها و اين قالب ها از کجا اومدن؟ اونهايي که دروغين بزارين کنار اونهايي که درسته رو منطقي قبول کنين .
حالا من تو اين زمينه مثال زدم ولي توهمه چي ميشه اين قضيه ميمون ها رو در نظر گرفت اگه بازم ميمون بياريم توقفس احتمالا اونام همرنگ جماعت ميشن . ممکنه وسط ميمون ها يکي عقلش بيشتر برسه و دنبال علت بگرده منتها احتمالا کشته ميشه! و البته اين قضيه يه کمي در مورد انسانها فرق ميکنه . اونا اين شانسو دارن که از فکرشون استفاده کنن , همه چي رو تجزيه تحليل کنن و بشن اون ميمون پيشرو منتها اينکه موفق بشن يا کشته شن به شعور و قدرت بقيه هم ربط داره !

--------

June 09, 2002

تا حالا در مورد فنگ شوئی ( Feng Shui ) شنيدين ؟ اگه آره که چه بهتر اگه نه هم هنوز دير نشده!
فنگ شوئي يک هنر چيني است . در حقيقت هنر انتخاب مکان مناسب براي زندگي و شيوه دکوراسيون منزل است بطوريکه از انرژي مثبت چي (Chi) که به وسيله باد بوجود مياد حداکثر استغاده رو کرد . يعني کاري کنيم که انرژي محبوس نشه يا زود از خونه بيرون نره!
ميشه گفت اين يه علمه که کلي کارشناس و خبره داره که ميان خونه رو بر اساس فنگ شوئي دکور مي کنن.
ميدونين تو فرهنگ چيني هر سال نماد يه حيوون است علاوه بر ان هر سال نماد فتگ شوئي خاص خودشم داره که همون 5 عنصر چوب , آتش , خاک ,فلز و آب هست که خصوصيات مربوط به خودشون رو دارند. اين عناصر يک چرخه سازگار دارن يعني به همون ترتيبي که گفتم در جهت عقربه ساعت اين سازگاري معلوم ميشه .
چوب آتش رو درست مي کنه
آتش تبديل به خاکستر و زمين ميشه
خاک سنگ اهن و فلزها رو درست ميکنه .......
ولي اگر ارتباط بر خلاف جهت چرخه باشه انرژي منفي توليد مي کنه.
چوب از طريق ريشه در خاک شکاف درست ميکنه
خاک آب رو تو خودش نگه مي داره
آب آتش را خاموش ميکنه ....

حالا اين عناصر هر کدوم رنگ و شکل خاص خودشون رو دارن
چوب : رنگهاي سبز ............ شکل دراز يا L مانند
خاک : قهوه اي زرد............ مربع
فلز : سفيد طلائي ..............دايره اي يا هلالي
آب : آبي و سياه ..............شبيه موج
آتش : قرمز , ارغواني , پرتقالي .....مثلث

توصيه اينه که با توجه به عنصرتون رنگ و شکل خودتون رو پيدا کنين که مسلما انرژي مثبت ميده يادتون باشه که اگه بر اساس چرخه حرکت کنين رنگ و شکل عنصر بعد از شما هم اثر مثبت داره ولي قبليه نه!
يه جدول ديگه هم داره که بر اساس سال تولد و جنسيت ميگه کدوم قسمت خونه براتون انرژي بيشتري داره .مثلا من سال 1976 ام , عنصر خاک و قسمت جنوب خونه هم مال منه . يعنی بهتره تو جنوب خونه ساکن بشم!
با کمک اين جدول ها و يه تقسيم بندي هاي ديگه که داده مي تونين نوع خونه خودتون رو انتخاب کنين .اون شکلها که گفتم اينجا کاربرد داره مثلا تو مدل سقف خونه يا در ها يا حتي فضاي اطراف (کوه , رودخونه , درخت .....)
بعد کلي در مورد معماري خونه نظر ميده که با توجه به همون جدولها مثلا در خونتون از کجا باز شه , رنگش چي باشه , فرضا در دستشوئي و آشپزخانه روبرو هم نباشه چون فقر مياره ..... بعد اتاقها را تو ارتفاع سه قسمت کرده از پايين زمين , انسان و آسمان . بعد به اشيايي که تو اطاق هستن توجه کنين . مثلا اگه جا کفشي دارين و ارتفاعش تو قسمت انسان اومده بعلت کثيفي کفشها سلامت اهل خونه به خطر ميفته.
بعد راجع به انرژي اجسام مختلف صحبت مي کنه.
مثلا اينکه ساعت بهتره کجا باشه يا چه تابلوهايي بزنين که انرژي مثبت بده
تابلو ماهي , بره , طلوع خورشيد ......اثر مثبت داره تو طول عمر و خوشبختي ....
تابلو غروب و اشکال هندسي يا رنگ قرمز تند انرژي منفي ميده .
گياهها کلا اثر مثبت دارند به جز اونهايي که تيغي اند يا برگهاشون تيزه (مثل کاکتوس )
بعد رو نحوه چيدن اتاق که مثلا تختون کجا باشه , مدل تختتون چه جوري باشه , ميزتون کجا باشه .......
برای دور کردن انرژی منفی از خونه هم چيزهای مختلفی گفته مشترکشون اينه که يه آينه محدب بالا ی درتون نصب کنين !
يه جدول هم داره در مورد عشق ! براي اينکه شانستون واسه ملاقات فرد خاصي افزايش بدين از رو سال تولد جهتتون رو مشخص ميکنين (مال من غربه) و يک گلدون پر از آب رو بذارين اونجا و آبشو زود زود عوض کنين !
خيلي مفصل تر از اين حرفاست من يه خلاصه اي که تو ذهنمه گفتم . ميتونين کتابهاي " زندگي بهتر با فنگ شوئي – انتشارات شباويز ", " طراحي نظم به شيوه ف .ش – ترجمه گيتي خوشدل " , فنگ شوئي –ت جواد سيد اشرف " رو بخونين .
بعدا در مورد طراحي نظم هم توضيح ميدم .

--------

June 08, 2002

تابستان اومد و هوا دوباره گرم شد . هيچ فکر کردين در گذر سالها چقدر احساستون نسبت به فصل ها عوض شده؟
يه زماني تابستون بزرگترين عشق من بود . نمام لحظات انتظار براي آمدن تابستون , التهاب دادن امتحان ها , هيجان تموم شدنشون و آغاز تعطيلي سه ماهه لذت بخش بود. ولي حالا چي ؟ تابستان يعني روزهاي گرم و طولاني کار!!
راستش ديگه فصل ها خيلي برام فرقي نمي کنن ( البته هنوز بهار به خاطر عيدش از بقيه عزيزتره ) . چشم انداز جالبي نيست . از فصل ها فقط تغيير آب و هواش مونده که اونم چون تو اطاقم زياد متوجه نمي شم ( چند سال پيش يه روز رفتم پيش يه دوستم که کار مي کرد . يه بارون مفصل در حال اومدن بود و اين دوست من اصلا متوجه نشده بود چون پنجره اطاقش بسته بود و پرده رو هم کشيده بود ! حالا خودم هم اين طوري شدم) بقيه اش همش روزهاي يکنواخت کاره که با بعضي از تعطيلات وسط هفته يک کم دلپذير تر مي شه .
البته هنوز هيجان و التهاب و انتظار همراهمه ولي جنسش فرق کرده .
در اصل التهاب تبديل به يه جور اضطراب منفي شده .هيجان و انتظار هم براي خالي نبودن عريضه است .هيجان براي چي و انتظار براي کي ....خدا مي دونه !
البته قکر نکنين دچار افسردگي شدم فقط اين طور به نظر مياد که ادم هر چي بزرگتر ميشه لذت بردن از زندگي هم سخت تر مي شه !

--------

1- نصف مشکلات اعصاب مردم تهران مال رانندگيه . باور کنين , تو اين چند ماه که توفيق اجباری نصيبم شده و زياد پشت ماشين نميشينم خيلی خوش اخلاق تر شدم!
2- اگه وقت کردين حتما برين فيلم No Man's Land رو که سينما فرهنگ گذاشته ببينين . يه جورايي تکون دهنده است مخصوصا آخر فيلم .
3- اگه به فلسفه و روح زندگي علاقه مندين و در ضمن حوصله خوندن کتابهاي سنگين رو هم ندارين کتاب در تکاپوي معنا (Hope for the flowers , Paulus , Trina ) پرنده روح (The soul Bird , Michal Snunit ) و روياي راستين (The True dream , ا. م . رام الله ) مي تونه کمک کنه .
4- اين هفته نامه 40 چراغ که مال فريدون عمو زاده خليلي است چيز خوبي از آب در اومده . شنبه ها منتشر مي شه .
5- اين جام جهاني هم خيلي باحال شده . ديگه گذشت اون موقع که مي شد راحت گفت کي صعود مي کنه . اين تجارت بازيکن باعث شده همه شبيه هم بازي کنن و خيلي از بازيکن ها هم تابعيتشون رو عوض مي کنن . اين طوري ميشه که بازيکن هاي سنگال همه توفرانسه بازي مي کنن و بازيکن هاي فرانسه هم اصليت سنگالي دارن!

--------

June 07, 2002

شنيده ام که اگر يک ميليون ميمون پشت يک ميليون ماشين تحرير بنشينند طبق تئوری احتمالات , اين امکان هست که آثاری در حد آثار شکسپير خلق کنند , شخصا از اينترنت متشکرم که در حال فراهم کردن امکان دسترسی اتفاقی ما با اين شاهکارهای اتفاقی خلق شده است .
رابرت ويلنسکی

--------

به نظر من مهمترين نکته تو روابط انسانی احترام متقابل است . يعنی تا وقتيکه آدمها به هم احترام بذارند روابطشون پايدار است اگه اين احترام از بين بره فاتحه رابطه خوندس !
مهم نيست که روابط صميمانه دارين يا رسمی يا .... اينها هيچ کدوم مانع از اين نميشه که به هم احترام بذارين .
اين احترام هم فقط دست خودتون است . اگه به خودتون احترام گذاشتين و خودتونو جدی گرفتين بقيه هم به شما احترام ميذارن .
يه چيز ديگه بهتره تو روابطتون صادق و رک باشين . اگر از چيزي ناراحتين يا خوشحالين حتما بگين . نگه داشتن اين احساسات نه کمکي به شما مي کنه نه بفيه . امتحانش مجانيه از دست کسي دلخورين يا عصباني هستين رک بهش بگين ممکنه يکمي سخت باشه و در لحظه ناراحت بشين ولي عوضش شب راحت مي خوابين . به همين نسبت اگر کسی خوشحالتون کرده يا به خاطر کسی خوشحالين حتما بهش اطلاع بدين باور کنين چيزی ازتون کم نمی شه ! اينطوري هم خودتون احساس راحتي مي کنين هم طرفتون مي فهمه که تو اين مسئله نظر شما چيه . البته لزومي نداره که ناراحتيتون را با عکس العمل شديد نشون بدين يه جمله ساده هم مي تونه مسئله رو حل کنه .
من خودم اين مشکل را دارم معمولا نمي تونم در جا احساسم را بروز بدم و اين مسئله بيشتر وقتا اذيتم مي کنه . الان مدتيه که دارم تمرين مي کنم خيلي راحت تر عکس العمل نشون بدم , اينجوري هم خودم راحت مي شم هم طرفم حساب کار دستش مياد . البته اين موضوع دو طرفه است .
در مورد صداقت هم , اين يه مسئله اي است که من بهش اعتقاد دارم تا الان هميشه سعي کردم راست بگم و بعضي وقتها ( بيشتر به علت عدم اعتماد به نفس يا ملاحظه کاري) نمي تونم حرفم را بزنم ترجيحا سکوت مي کنم!
خلاصه اينکه همه چيز بستگی به خودتون داره . توی روابط انسانی اين شما هستين که تعيين کننده اين نه چيز ديگه .
از همه مهمتر روابط انسانی دو طرفه است اگر يکی از طرفين تمايلی به ادامه نداره خوب زور که نيست , رابطه رو قطع کنين .

--------

June 06, 2002

اینم برای احسان به خاطر همه لطف هایی که داشته و آن هایی که قراره بعدا داشته باشه !

مهربانی یعنی آن عمل صمیمانه
چیزی فراتر از لبخندی دوستانه
که به انسانی در این جهان آسایش تحفه می دهد
و این زندگانی را ارزشمند می کند
شاید که ارزانی اقبالی باشد
یا که حتی بخشی از یک سکه ی یک تومانی
یا خدمتی کوچک که سخاوتمندانه عرضه می شود
شاید کسی آن را تقاضا کند
یا که اندیشه ی آن در ذهن خودمان خلق شود
به هر تقدیر راهش همین است
بخشایش ما این طور بروز می کند
این یعنی کمی فداکاری
که ما از انجامش خوشحال می شویم
و آسمان را انگار کمی روشن تر می کنیم
برای خاطر کسی دیگر
و اغلب آن را این طور به حساب می آوریم
چیزی که از آن ماست و گسترده اش می داریم
چرا که هیچ عملی فراتر از این نیست
یاری دادن به یک دوست ...

--------

" تا قبل از ازدواج , تنها مرگ می تواند دو عاشق دلداده را از هم جدا کند اما بعد از ازدواج تقریبا هر چیزی می تواند سبب جدایی آنان شود ."

این جمله شدیدا با معنا است , البته همیشه استثنا وجود دارد .هیچ دقت کردین چرا آدم ها تا ازدواج می کنن مشکلاتشون شروع می شه در حالیکه قبل از ازدواج رابطه خوبی دارن و مشکلاتی را که گاه و بیگاه پیش می آید را یه جوری حل می کنن . راستش من فکر می کنم مشکل از آنجا شروع می شه که زوجها شروع می کنن به گفتن اینکه " من فلانی را دوست دارم ولی ...یا کاش.... همین ها هست که مشکل درست می کنه .نمی دونم مردم چرا فکر می کنن یه دوستی , ازدواج یا عشق موفق یعنی دو طرف شبیه هم باشند . این خیلی مسخره است چطور دو نفر می تونن مثل هم باشند وقتی آدم حتی با پدر و مادر خودش که تربیتش کردن اختلاف سلیقه و عقیده داره .
چرا ما همیشه برای عوض کردن بقیه انقدر تلاش می کنیم . این انرژی را که با این شدت برای اصلاح بقیه هدر میدیم اگر فقط یک چهارمش را برای اصلاح خودمون صرف کنیم خیلی از مشکلات از بین میره . وقتی قرار میشه یکی رو دوست داشته باشیم یا باهاش زندگی کنیم یاد بگیریم همونطوری که هست دوسش داشته باشیم . به جای اینکه وقتمونو صرف این کنیم که چکار کنیم بقیه ما رو دوست داشته باشن , بقیه رو از ته دل دوسیت داشته باشیم . امتحان کنید اثرش تو چشماتون معلوم میشه!
باور کنید که خود سازی خیلی راحت تر از دیگر سازی است .
همه دوست دارن یکی باشه , دوسشون داشته باشه , زندگی خوبی داشته باشن , شاد باشن ,... ولی هیچ تلاشی نمیکنن , البته تلاش می کنن ولی تمام نلاششون اینه که بقیه این کارها رو بکنن و خلاصه کلام از خودشون مایه نمی ذارن !


* زمانی که تو آه کشان می گویی
عزیزم توهمه چیز زندگی من هستی
و او مهربانانه در گوشت زمزمه می کند
محبوب , برای ابد من و تو از آن هم هستیم
حتم داشته باشید
که یکی از شما , دروغگویی کثیف است !

دوروتن پارکر

--------

June 05, 2002

• اگه بخوام خودمو معرفی کنم :
اسمم مریم است . حدود 26 سالمه . میشه گفت مهندس عمرانم و فعلا هم شاغلم .
در ضمن ساکن تهران هم هستم . اگر خواستین میتونین یه نگاهی هم به اینجا بندازین.


* یک کتابی دارم به اسم " دختری با باید ها " راجع به یه دختری است که اسیر باید های زندگیش شده تا جاییکه اعتماد به نفسش زیر باید ها گم شده :
" روزی نشستم و قکر کردم چه کسی زندگی مرا در اختیار دارد . چیزهای قابل بررسی زیادی یافتم که سبب تمامی ستیزه جوییهای من بودند .
دکتر ها جسمم را زیر نظر داشتند , رئیسم کسی بود که می گفت چه کاری را باید انجام دهم , واعظان و معلمان ذهنم را پر می کردند ........ باید ها را تا جایی که میشد شنیدم و کوشیدم آنها را به کار بندم , اما زیر بایدها خم شدم تا جاییکه فهمیدم دیگر آزاد نیستم ."

میدونین چیه تقریبا همه ما ازوقتی به دنیا میآییم یه برنامه مدون و مقصل منتظرمونه :
" باید دختر خوبی باشی , باید شلوع نکنی , باید به حرف بزرگترا گوش بدی , باید خوب درس بخونی , باید بری دانشگاه , باید ادامه تحصیل بدی , باید ازدواج کنی , باید انتخاب خوبی کنی , باید کار کنی , باید هیچ اشتباهی نکنی , باید بچه دار بشی , باید خونه دار خوبی هم باشی , باید به همه برسی , باید همه ازت راضی باشن , باید کار احمقانه نکنی , باید همه کارها را بکنی و اعتراض هم نکنی , باید همیشه مرتب و تمیز و خوش اخلاق باشی ....باید.....باید .... و این موضوع همچنان ادامه دارد...."
یک کمی فکر کنین ...باید های زندگیتون چقدره .آنهایی که فکر میکنی زیادین بریز دور ....بعدش هم ببین چه باید هایی رو برای بقیه درست کردی ...اونا رو هم بریز دور , بذار هر کس خودش باید هاشو انتخاب بکنه !

--------

June 04, 2002

تا حالا شده از کارهای خودتون لجتون بگیره ؟
یه دفتر کوچک دارم که تمام آرزوهای ریز و درشت و همه فکر و خیال ها و رویاهایی که تو سرم است رو اون تو نوشتم . یک لیست درست کردم از شماره 1 تا... که همه چیزهایی که می خوام رو به ترتیب نوشتم . منتها مشکل اینه که این لیست همین طور داره طولانی تر میشه و محض رضای خدا حتی یکدونه از اونها هم به جایی نمیرسه که بخوام خطش بزنم . بقیه صفحات هم پر از برنامه های کوتاه مدت و بلند مدتیه که ریختم و زیرش هم پیشرفتمو نوشتم . بعضی وقتها که این دفتر رو ورق میزنم پیش خودم فکر می کنم چه اصراریه که اینهمه برنامه بریزم یکی نیست بگه دختر تو که قرار نیست اینها رو اجرا کنی چرا اینقدر بالا پایینش می کنی یعد قرار می ذارم که دیگه برنامه نریزم ولی ترک عادت موجب مرض است باز تا تقی به نوقی میخوره دفتر رو ور میدارم و یه برنامه تمیز واسه خودم میریزم .

--------

سلام
به یاد کارتن دوران بچگی ...یک باغچه سبزیجات با هنرمندی شبت , نعناع , جعفری , پیازچه ها و تربچه ها ...و صد البته مریم گلی
همین خواستم یه ابراز وجودی بکنم که من هم وبلاگ دار شدم.
البته با کمک احسان که دستش درد نکنه . شکل صفحه هم کار اونه .اگر خوشتون نیومد بگین عوض کنه .
--------