داشتم به پرنده کوچک خوشبختی فکر می کردم . به این که چرا آرام و قرار ندارد و هی از لا به لای انگشتهایم لیز می خورد و می رود. یک کمی بالاتر ، یک کمی پایین تر ، یک خورده چپ تر یا یک کم راست تر. هیچ وقت انگار سر جایش نیست. پر که می زند و بالا و پایین می رود من احساس می کنم در فضا معلق شدم.
با لا و پایین ، سبک و بدون صدا ،آنقدر که ترس برم می دارد. اینجور وقتها می خواهم به چیزی چنگ بزنم. چیزی که از جنس من نیست. چیزی که مرا ببرد به یک جای آشنا ، که صدایی در گوشم بپیچد ، که نخواهم فکر کنم.
نمی دانم اصلا پرنده ای وجود دارد یا نه. شاید من همان دخترک ام که خودش را به در و دیوار می کوبید و نمی شد که حرف بزند. دلم می خواهد دهان باز کنم و حرف بزنم. داد بزنم شاید. اما نمی شود. لال شده ام و همه چیز دارد در من رسوب می کند و من هی سنگین و سنگین تر می شوم و بیشتر فرو می روم. انقدر که هیچ حرکتی نکنم و باقیمانده اکسیژن را نگه دارم و نفس های آرام و شمرده بکشم تا نمیرم.
حوصله هیچ چیز - حتی مردن را هم- ندارم. نمی دانم با خودم چکار کنم و می دانم پرنده کوچک خوشبختی ام توان این همه سنگینی را ندارد. درجا گردنش خورد می شود از این حجم سنگین بی روح.
به شماره انداز نگاه می کنم و عددهایی که هی زیاد و زیادتر می شوند و تنی که هی سنگین و سنگین تر می شود و روحی که ذره دره آب می رود و تصویری که آرام آرام چروک می خورد و پیری اش از آن زیر نمایان می شود.
من بازنده ام. این را می دانم. من شجاعت ، عصیانگری،لذت ، عشق ، دیوانگی و لحظه را به آسودگی خیال جمعی فروختم. مهر سیاه روی پیشانی ام حک شد. من باطل شدم.
