صبح شده باشد ، آفتاب هم در آمده باشد ، تو هم بیدار شده باشی اما هی چشمهایت را روی هم فشار بدهی که مثلا خوابی و الکی برای خودت خواب ببینی و هی غلت بزنی و خودت را به تخت چار میخ کنی و آخر ببینی که نمی شود و باید بیدار شوی و تخت را صاف کنی و چرخی توی خانه بزنی و چیزکی بخوری و هی ساعت را نگاه کنی که چقدر این عقربه ها دیر راه می روند و زنگی بزنی و در را باز کنی و پشت سرت ببندی و بروی توی خیابان و سوار اتوبوس شوی و منتظر بمانی و آدمها را ببینی که یک جور دیگرند و شاید هم نیستند و خودشان را جور دیگر می خواهند و هی رژه بروند و هی نگاهشان کنی و راست و چپت را ببینی و آشنا ببینی و احساسات ضد و نقیضت را ته دلت خفه کنی و راه بروی و رد پای غم نقاشی شده صورتها را ببینی و پشت سر آدمها بایستی و امتداد نگاهشان را بجویی و منگ باشی و نفهمی برای چه اینجایی و دلت بخواهد که چشمهایت را ببندی و دراز بکشی و هیچکدام را نکنی و جایش از پله ها بالا بروی و روی دشک بنشینی و پاهایت را زیرت جمع کنی و مزه یاس را زیر دندانهایت حس کنی و فضاهای خالی و پر را ببینی و نوری که هی می آید و می رود و جا عوض می کند و با برگها بازی می کند و بهم خوردگی تعادل احساسی ات را ببینی و سرپوش بگذاری روی بالا آمدگی اش و فشارش بدهی پایین که آنطرفش بیاید بالا و باز برای هزارمین بار از خودت تعجب کنی و دلت بخواهد که سکوت کنی و گاهی لبخندی بزنی و باز راه بیفتی و ندانی که مقصد کجاست و اصلا چرا داری می رود و فقط بدانی که دلت نمی خواهد الان کلید بیندازی و فضای خالی اتاق بریزد توی وجودت و پری اش را بکشد بیرون.
بروی و بروی و در که باز می شود تمام وسعت نگاهت را آب پر کند و باز همه چیز جمع شود و قلمبه شود و بیاید بالا تا گلو یا شاید کمی پایین تر و همانجا چرخ بزند و بماند تا خوابش ببرد و آب را نگاه کنی و نگاه کنی تا غمش رسوب کند و برود آن پایین و بعد ماه بیاید و قرمز باشد و کم کم سفید شود و انگار که ماه توی لیوانها هم افتاده باشد و هی بالا برود و دیگر دیده نشود و ردش روی آب بماند و نفسی بکشی و سکوتی کنی که پیمانه ات لبریز نشود و باز برگردی و بیایی و کلید بیندازی و هر چه پر بوده خالی شود و تو بمانی و بلکهایی که روی هم فشار می دهی و تنی که به تخت چار میخ می کنی.