ته دلم شور می زند. انگار دارد خالی می شود. گاهی وقتها شبها اینطور می شوم. انگار زمین دهن باز می کندو من را از ته دلم می کشد تو.اینطور وقتها دست و پایم را گم می کنم. خودم را به در و دیوار می زنم. ترس مرا می گیرد. که چه می شود. می بینی بعد از اینهمه سال و تلاش هنوز این ترس مرا رها نکرده است.
این وقتها زیبایی زندگی از لا به لای انگشتهایم لیز می خورد و می ریزد پایین.
دلم نمی خواهد کاری بکنم. یعنی در توانم نمی بینم. همه چیز برایم تار و شکننده می شود.نمی خواهم اینطور باشم.
یک موسیقی ملایم می گذارم. چشمهایم را می بندم و نتها را دنبال می کنم. به تو فکر می کنم . به وجودت و آرامشی که اطرافت موج می زند. که فقط من می بینمش. برای خودم چای می ریزم. گرمای دستهایت را توی دستانم حس می کنم.
پاهایم را دراز می کنم و زیر لب می گویم من می توانم و به تو فکر می کنم و لبخند تمام صورتم را می پوشاند. به تو و خیال و واقعیت. به تصویر واقعی تو در دنیای خیال انگیز من. به من خیالی در زندگی واقعی تو. هیچ چیز واضح نیست. آمیخته خیال و واقعیت و همین زیبایش کرده.
می دانی هیچ کس به اندازه تو مرا باور نکرده؟ به اندازه تو به من ِ خیالش بال و پر نداده .
دستهایم را می گذارم زیر سرم. چشمهایت لبخند می زند. فکرم را از ترس دور کرده ام. تو حتی ترس مرا هم پنهان می کنی.
تی بگ چای را در می آورم. یک کمی تلخ شده اما بوی یاس همه جا را گرفته است. من می توانم.
با انگشهایم کف پایم را فشار می دهم. نقطه به نقطه. نقطه قلبم درد می کند و نقطه مغزم می گوید که خسته است. بی حال است.
من چای می خورم ، به نوای نی گوش می دهم و به تو فکر می کنم
