بیست و چهارم
... دور سر خودم می چرخم. حواسم مدام پرت می شود. هی باید یادم بیندازم که فلان چیز را هم بردارم. یادم نرود به فلانی هم زنگ بزنم. لباسهای کهنه را هم بگذارم کنار که دست کسی برسد. آخر ما مسافریم. یک سر داریم و هزار سودا. سودایمان مزه اش ترش و شیرین است. یک لحظه که غفلت کنیم می افتیم در سراشیبی رویا و زندگی تازه و حساب زمان و مکان از دستمان در می رود. اینجا شیرینی اش است. بدو بدو به طرف اتاق می روم. دم پنجره انگار پاهایم سست می شود. از این بالا نگاه می کنم به زیر پایم. چراغهایی که سو سو می زند و خاطراتی که پررنگ و کمرنگ می شود. مزه ترشی می دهد این شهر با همه خوبی ها و بدی هایش. خاطرات ریز و درشتش. آدمهای دوست داشتنی و منفورش با نقابهای حقیقی و مجازیشان.
کندن و رفتن سخت است اما نشدنی نیست. لباسهایمان را تا می کنیم. سوغاتی هم خریده ایم. . ذوقشان را داریم. لباس بچه برای آنکه تازه بچه دار شده و عطر برای آن که تولدش است. حالا نه که فاصله زیاد باشد. همین چهار قدم آنطرف تر. یک چند ساعت هواپیما سواری.اما بغل گوش هم که باشد سوغاتی می چسبد.
کلافه ایم. چمدان ها را سبک سنگین می کنیم. بارها را می بندیم. از کنار هم رد می شودیم و همدیگر را محکم بغل می کنیم انگار که آخر دنیاست. لبهایمان می خندد به شادی اما ته چشمها نگرانی رژه می رود. همانجا نگه شان می داریم. همدیگر را سفت تر بغل می کنیم که یعنی به نظرت چقدر طول می کشد.
خداحافظی ها را می کنیم. آرزو می کنیم به زودی همدیگر را ببینیم. از گوشه چشم به هم خیره می شویم و در دلمان برای هم بوسه می فرستیم.
چمدان ها را بر می داریم. انگار جدی جدی مسافریم. دم در می ایستیم. از زیر قرآن رد می شویم و پشت سرمان آب می ریزند.
دستهای هم را محکم گرفته ایم. انگار یکی شده یم. با هم قدم بر میداریم. با هم می خندیم. اشکهایمان با هم ته چشمها حلقه می زند. به خاطرات مشترک فکر می کنیم. همدیگر را بغل می کنیم و یکی می شویم.
