بیست و سوم

زندگی می شود یک مرد باشد. با قد بلند و عینک دسته مشکی. یک بلوز سیاه بپوشد و دکمه بالای پیراهنش را هم نیندد. یک جوری که محو تماشایش شوی. از پشت قاب مشکی چشمهایش بخندد. گاهی قهقهه بزند . باران که بیاید ، قطره های آب روی منگولهای موهایش بنشیند و انها را تاب بدهد بالا مثل یک تک شاخ. می شود دستها را دور کمر زندگی به هم گره زد. توی سربالایی همراهش دوید و روی نیمکت سیمانی بین راه کنارش نشست و یک قهوه خورد.
می شود از شب تا صبح بیخ گوشش زمزمه کرد و نجوا کرد و راز و نیاز کرد و غر زد و خندید و گریست.
می شود به زندگی خوشبین بود. می شود بهش اعتماد کرد. می شود دست را سپرد به دستش تا تو را ببرد تا هر کجا که خواست.می شود که قلب زندگی را دید که تند می تپد. شاید هم محکم. انگار که هر بار تمام خونش را یکجا جمع می کند ، نگه می دارد و دوباره ول می کند. می شود زندگی را تر و خشک کرد، برایش غذا پخت و خرید کرد.
زندگی می شود یک زن باشد. با قد متوسط و چشمهای درشت که بلوزهای رنگارنگ یقه باز بپوشد و توجهت را جلب کند. که وقتی سرحال است یک ریز حرف بزند و داستان تعریف کند و لا به لایش هم بخندد و ریسه برود. گاهی هم که حالش خوب نیست به زمین و زمان غر بزند و از همه چیز ایراد بگیرد و با خودش جنگ داشته باشد آنقدر که دلت بخواهد که دستت را گره بزنی دور کمر زندگی که استرسش را بیرون بکشی و دور بریزی.
می شود با زندگی رفت زیر دوش آب و شیر را باز کرد. طوریکه قطره های آب بپاشد روی سرت و بریزد روی سر زندگی و کثیفی اش را بشوید و ببرد پایین تا چاهک حمام. می شود بعدش موهایش را شانه کرد که وز نکند و آرام لباس تنش کرد و مثل یک عروسک با ارزش توی تخت گذاشتش و برایش لالایی خواند انقدر که خوابش ببرد.
می شود دراز کشید و چشمها را بست و گذاشت زندگی برای خودش و تو اواز بخواند و دعا کند و آرامش بخواهد و آرامش بیارد و کنارت دراز بکشد و بخوابد