بیست و دوم

خانه جدید را بیشتر دوست دارم. بالاتر و روشن تر است. انقدر که صبحها ، نزدیک پنج صبح ،خورشید خانوم گرد و بزرگ می زند به پنجره که لطفا بیدار شو من امده ام. کار ندارد که قرار است یکساعت بعدش ابر رویش بیفتد یا باران بزند یا مه بیاید. ساعت پنج مرا بیدار می کند. تا آخر شب که دیگر ماندنش زشت باشد هم توی خانه ولو می شود. کف زمین ، روی فرش یا زیر میز.
این بالا پشه ها و قاصدکها هم می آیند. قاصدک که نه . بازمانده گل ! درختها . از جلوی بالکن که رد می شوند یاد تو می افتم و ابراز علاقه ات به این موجودات پنبه ای بی آزار و خنده ام می گیرد. شبها که چراغها را روشن می کنم پشه ها روی شیشه در بالکن می نشینند و داخل را نگاه می کنند. انهاشان که ریزترند حتما از سوراخ توری رد می شوند. این را قرمزی های روی دستم می گوید. این بالا احساس می کنم به آسمان نزدیک ترم. به تو هم. به خدا هم شاید.
اینجا آدم انگار اصلا سبک تر می شود. انگار آخر هفته هایش را در خواب و رویا می گذراند. انگار رویاها جاندار و پررنگ می شوند و صدایت هم نزدیک تر می شود.
این روزها روزهای عجیبی است. هوا گرم و سرد می شود ، من هم همینطور.می دانم این سرد و گرم شدنها پوستم را کلفت تر می کند. به هر حال پوست کلفت از نازک بهتر است. تو که بهتر می دانی اینها را. از بس که پوستت کلفت شده در این سالها.