بیستم

این تابستان که تمام شود می شود دو سال که من اینجا هستم. خیلی زود گذشت. شاید مال این باشد که روزمرگی مرا بلعیده. هیچ برنامه ای برای آمدن نداشتم بالطبع آمادگی ذهنی هم نداشتم. همه چیز یک دفعه اتفاق افتاد. لباسهایم را ریختم توی چمدان و آمدم برای گردش و دیدن اوضاع و احوال . ته دلم قصدم این نبود که اینجا بمانم اما ماندم. به جز یکی دو ماه اول که دنبال کارهایم بودم و گرفتن پذیرش و این حرفها بقیه اش به درس گذشته. حتی اگر خیلی هم درس خوان نباشی تمام مدت ذهنت درگیر است.
برای من استقلال تجربه جدیدی بود. گرچه این پروسه جا افتادن خیلی پیچیده و وقت گیر برایم نبود. به لطف دوستان و آشنایان البته. دلم می خواهد به این دوسال گذشته فکر کنم و بفهمم کیفیت زندگی ام چقدر تغییر کرده است. راستش اینجا محل زندگی مورد علاقه من نیست . یعنی توی ذهنم زندگی تا آخر عمر اینجا کار زیاد جالبی به نظر نمی آید. بیشترش شاید به خاطر هوا باشد.
من تغییر کرده ام. این را به وضوح می بینم اما اینکه تغییر در چه جهت بوده و چقدر نتیجه رضایت بخش بوده را نمی فهمم. اینجا هم رنگ آسمان آبی است . منتها آدم انقدر توی زندگی خودش غرق می شود که گاهی همان رنگ آسمان را هم یادش می رود. مسئله عمده من اینجا پیدا کردن معاشر است . نه که معاشر نباشد اما آن حلقه دوستی که داشتم را اینجا ندارم. با آدمهای اینجا خیلی قاطی نشدم. در حد همان سلام و علیک و گپ های کوتاه و شاید یک بیرون رفتن دوستانه ولی نه صمیمانه . بین هموطنان هم ، دنیای غریبی است اینجا . آدم گاهای وقتها چیزهایی می بیند و می شنود که با خودش فکر می کند در پس پرده مهاجرت این آدمها اصلا چیزی نهفته است ؟ جمله خیلی کتابی شد. اما گاهی بعضی ها را که میبینم فکر می کنم واقعا این همه سختی کشیدن و تلاش و اینها ارزش دارد وقتی که شخص همان آدم قبل از مهاجرت است؟ یعنی انگار که دیوار بوده و هست. همان طرز تفکر همان نگاه همان رفتار. منظورم به خوبی یا بدی آدمها نیست. منظور این است که چطور می شود یک تحول بزرگ بیرونی هیچ اثری بر درون نداشته باشد؟
از این حرفها که بگذریم با اینکه از دور زندگی ام در این دوساله صاف و آرام به نظر می رسیده تحولات درونی و بعضا بیرونی زیادی داشته ام. با آدمهای جدیدی آشنا شدم که دریچه های جدیدی برایم باز کردند . این مثل ادب از که آموختی هم کلی راهنمای من بود در این دو سال گذشته. در راستای همان چیزهای عجیب و غریبی که دیدم و شنیدم.
دلم می خواست فرصت بیشتری برای سفر رفتن داشتم. فعلا تا تمام شدن این بخش از درس نمی توانم. شاید تا آخر پاییز و قبل از شروع مقطع بعدی. اگر کارهایم به موقع تمام شود حتما این کار را خواهم کرد.
دوست دارم بیشتر در این رابطه بنویسم. خودم را بازتر کنم .