๑
هیجدهم
... زن خودکار را برداشت. دستش هم نمی لرزید. برایش عادی بود شاید. همه چیز را از حفظ می دانست. زیر کاغذ را امضا کرد. راحت. آسوده. حالا دیگر خیالش جمع بود که خانواده دور هم جمع می شود. دیگر مهم نبود که امضا مال خودش بود یا دیگری. توی دلش فکر کرد خودش و او ندارد. زندگیشان را لابد شریک بودند. این شراکت امضا ها را هم در بر می گرفت . اصلا قرض می گرفت امضا را از شریکش. بعدا بهش پس می داد. نمی داد هم مهم نبود لابد. . زن کاغذ را امضا کرد. گذاشت توی پاکت. لبه پاکت را تف زد و در را بست. خانواده از همه چیز مهم تر است. حتی از یک امضای ناقابل.
