هفدهم
شب است. از کلاس می زنم بیرون و نرم نرمک می آیم طرف خانه. یکی دو تا نفس عمیق می کشم و بوی شمال تا عمق ریه هایم نفوذ می کند. ماشین هایی که می آیند و می روند را ندیده می گیرم. آنچه می ماند رطوبت و نم شمال است و صدای جیرجیرکی که سکوت را می شکند. ته دلم خوشحالی غل می زند و حس خوبی زیر رگهایم می دود. انگار یک خاطره دور و نزدیک را تجربه می کنم. یاد سکوت می افتم و آرامش. یاد حس زندگی. زنده بودن. بعدش یک کمی دلگیر می شوم. از اینکه زنده بودن را از یاد برده ام. از اینکه بوی شمال را از یاد برده ام. از اینکه آرامش را فراموش کرده ام. از اینکه خودم را در قید و بندی انداخته ام که مرا از هدف زندگی دور می کند. از لذت بردن از زندگی. از حس کردنش.
یادم افتاد از سالهای نه خیلی دور که با خودم عهد کردم خودم را بشکنم و رها کنم. شکستم اما رها نشدم. خودم را نیمه کاره رها کردم. شدم مثل یک ساختمان نیمه تمام که مسکن بی خانمان ها شده. گذاشتم چیزها و کسهای (به فتح ک ) بی ارزش ساکن بنای نیمه تمامم شوند. سال گذشته سال عجیبی بود. از یک طرف به عرش رسیدم و از طرف دیگر به قعر. باز انقدر درگیر مسائل مختلف شدم که لذتها و زیباییهای کوچک زندگی را از یاد برم.
امروز وبلاگم شش سالگیش تمام شد. بهترین سالهای عمرم را همراهش بودم و از این همراهی خوشحالم. از خودم ، گذشته ام ،حالم ، آینده ام و آرزوهایم اینجا گفتم. اینجا تمرین کردم و مشق نوشتم. داستان گفتم. دوست پیدا کردم. عاشق شدم. بزرگ شدم. پوست انداختم. خود - هایم را پیدا کردم. فحش شنیدم. نقد شدم. تحقیر شدم. در یک کلام زندگی کردم.
اینجا جزیی از وجود من است. قسمتی از هویتم. چه بخواهم ، چه نخواهم. به اینجا تعلق خاطر دارم و گاهگاهی که ورقش می زنم یاد خودم می افتم.
روزهای زندگی همینطور می گذرند و من هی تغییر می کنم. دلم می خواهد ما - من و مریم گلی - به تغییر ادامه دهیم تا انجا که حس زنده بودن را دریابیم.
