دوازده به علاوه یکم!
خیلی وقت است که از آن روز گذشته. همان روز که بی صدا از خواب بیدار شدم. اصلا خواب بودم؟ همان روز که چشمهایم باز باز بود. بیدار شدم، لبه تخت نشستم و پاهایم را توی بغلم جمع کردم. می دانستم که مرده است. چند وقتی بود که صدایش را نمی شنیدم. حضورش را نمی فهمیدم. نمی دانستم چکار کنم. خالی شده بودم. مثل قهرمان داستانی که یک روز از خواب بیدار شد و دید آدم درونش مرده است.
باید اشک می ریختم. باید برای مرده ام سوگواری می کردم. باید می گفتم که خیلی عزیز بوده و بهترین آدم درون روی زمین بوده و تظاهر می کردم که همیشه به یادش خواهم بود و هیچ کسی جایش را نخواهد گرفت. اما هیچ کدامشان را نکردم. حالا اگر به بقیه می توانستم دروغ بگویم به خودم که نباید می گفتم. همانطور زانوهایم را بغل کردم و هی به مغزم فشار آوردم که عزیزی و بهترینی اش را باور داشته ام؟ آخر همه جوینده ها که آخرش یابنده نمی شوند.
کاری نمی شد کرد. زندگی هر روزه ام را شروع کردم و کم کم دیدم انگار خیلی وقت بود که مرده بود و من تازه فهمیده بودم. شاید خوابش را دیده بودم که گفته بود مرده است.
حالا این روزها گاهی دلم تیر می کشد. درد می کند یا ناسور می شود. انگار که دارد نطفه ای بسته می شود. بدون این آدمک کوچک که آدم بزرگ زنده نمی ماند. مراحل آمدنش سخت و طولانی و طاقت فرساست اما حتما ارزشش را دارد. باید صبر کنم. حالا نه که وقتی به دنیا آمد همه چیز خوب می شود. تازه اول کار است.
باید برایش برنامه ریزی کنم. نه، کلاس زبان و شنا و رقص نمی خواهم بگذارمش. نمی خواهم بگذارم خسته شود. مثل قبلی. آره. خسته شده بود. از این همه شعار و شو و نمایش. از این همه تو خالی که دورش زرورق پیچیدند و به خوردش دادند. از این همه حرف که به خوردش دادند و این همه کلمه که به چشمش ریختند. آخرش انقدر که خسته شد مرد.
شاید برایش فیلتر بگذارم. مثل توری پنجره. فقط آنهایی را ببیند و بشنود . حس کند که بی هیچ حرف و سخن و تلاشی جذب بشود. فقط چیزهای واقعی را. نه هیچ چیز پوشالی را.
این روزها در هوای نسبتا بهاری راه می روم. آسمان و زمین را نگاه می کنم. با کودک متولد نشده ام حرف می زنم و از اشتباهات گذشته و برنامه های آینده برایش می گویم. از دوستیهای خالص بی مکان و زمان و چراغهای روشنی که در دل آدم جا می گذارند.
از بازیهای رایج من از تو بهترم ، من از تو خوشبخت ترم ، من از تو برنده ترم برایش می گویم که الکی به تله شان دم ندهد که همه شان خالی اند با یک زرورق رنگی. یک جشن تولد الکی. برایش توضیح می دهم که این توری برای محافظت خودش است و با اینکه می خواهم آزادش بگذارم اما نمی توانم. حداقل تا وقتی که بزرگ تر شود .
