نهم

گاهی فاصله ها کش می آید. مثل هشتم تا نهم. مثل از اینجا تا ماه. مثل من تا تو!
فاصله های بی کش هم هستند. فاصله های جمع شده. مثل زانو زیر پا. مثل شبهایی که ماه به خانه نزدیکتر است و تو به من. گاهی فاصله ها را یک لبخند پر می کند. به پهنای صورت. فرض کن از شنیدن یک خبر که به گوشت رسانده شده. از آنطرف خط. از یک فاصله. که گاهی کش می آید و گاهی جمع می شود.
ته دلت می خندی که فاصله همیشه هم بد نیست. گاهی وقتها یک فاصله جدید لبخند هم همراهش می آورد. انگار که جمع جبری فاصله ها تغییر نمی کند. یکی که کش بیاید آن یکی جمع می شود.
اصلا گاهی وقتها فاصله لازم است. آنقدر که هیچ دراز دستی نتواند فاصله را پر کند و خراشی بیندازد.
از پنجره بیرون را نگاه می کنم. آخرین تکه برف را که ذره ذره آب می شود و انگشتدانه های سبز که روی درختها چشمک می زنند و فاصله زمستان تا بهار را امده اند. مثل تو.
قیچی را بر می دارم. ته خط فاصله را می چینم و خلاص