هشتم
... من فروزنده خانوم هستم.بلوز و دامن می پوشم. بازوهایم کمی چاق است. بفهمی نفهمی یک کمی هم غبغب دارم. موهایم را رنگ می کنم. همیشه یک ته آرایش دارم. به خطهای صورتم نگاه نکنید. بالاخره سن آدم است دیگر. گوشه لبها را خط می اندازد و پشت چشمها را باد می کند. اینکه اگر مرا نگاه می کنید احساس می کنید بدجنسم مال برداشتن پف پشت چشم است. کم کم عادی می شوم برایتان.
روزها توی خانه می چرخم. غذایی می پزم ، تلویزیون نگاه می کنم، روی مبل می نشینم و روزنامه را ورق می زنم! دختر ها هم می آیند و می روند . می گویم مادر جان یک کمی به خودت برس. مادر جان محلش نذار،سرت به کار خودت باشد.مادر جان زنگ بزن کلانتری بیایند ببرنش یک چک بزنند در گوشش یک کمی چشمش بترسد. مادر جان خودم برایت یک شوهر پولدار دکتر پیدا می کنم که بروی خارج. مادر جان مردی که حرف زن را گوش نکند را باید از زندگی انداخت بیرون. مرد باید مثل پدرت باشد. نگاه کن. مادر جان می خواهی بچه را ببری دکتر من هم همراهتان می آیم. مادر جان خودمان بچه ات را بزرگ می کنیم تو فقط حرف من را گوش کن... مادرت هستم خوب ، خیرت را می خواهم!
