هفتم

تو چه فکر می کنی؟ واقعا پایان شب سیه سپید است؟ نمی دانم. مدام با تو حرفش را می زنم اما گاهی وقتها من هم ته دلم سست می شود که واقعا همینطور است؟ داشتم اینها را برای خودم می گفتم. می دانی فکر می کنم تو شب سیاه را از سر گذرانده ای. ان چیزی که بر تو رفته و خودت و من و خیلی های دیگر می دانند تمام شده. تو در سیاهی شب گم نشدی. زخم خوردی ، از پا افتادی اما از نفس نیفتادی. بلند شدی. گیرم نیم خیز، آمدی جلو. شاید با دستهایی که پناهت شدند روی دیوار. حالا اینجا که رسیده ای نور دارد سو سو می زند. من می گویم دل قوی دار. حیف است. حالا که سیاهی شب را از سر گذراندی محکم باش تا دمیدن صبح را هم ببینی. گیرم راهش یک کمی دور باشد یا دیر و زود داشته باشد اما سوخت و سوز ندارد! خورشید باید بتابد. حتی اگر ابرهای سیاه و بارانی و گاهی برفی رویش را بگیرند. بالاخره باید کنار بروند. تو هم با همین چتر نیم بندی که داری رو پاهایت بایست. صاف و استوار. نگذار رعد و برق به امیدت بزند. چیزهایی که اینجا و آنجا جلوی پایت سد می شوند و راهت را پر پیچ و خم تر می کنند را جدی نگیر. جلوتر برو. یادت نرود تو از سیاهی شب گذشته ای.