خانوم روزهای ابری
پرسیده ای که برای چه می نویسم. تاکید هم کرده ای که بازی نیست. از صبح که این را خوانده ام تا الان فکرم هزار جا رفته است. همه جا سرک کشیده . میان این همه فکر و خیال تصویر عروسک بازی بچگی هم به یادم آمد. نفمیدم ربطش چه بود. یادم افتاد که چند باری که قالیچه کوچک را توی ایوان اتاقم انداختم و چند تا عروسک و بساطشان را آنجا پهن کردم که شاید دخترخاله که آمده خانه مان با من بازی کند که به گمانم نکرد. کسی نبود هیچ وقت که با من بازی کند. فقط گهگداری خانه خاله بازی می کردیم. خودم هم اهل بازی نبودم. عشق بازی داشتم اما همه انرژی ام سر آماده سازی تمام می شد. لباسهای عروسکها را می شستم، خودشان را هم، همه چیز را مرتب می کردم بعد همه را تقسیم می کردم که سهم هر کس معلوم باشد آنوقت پای بازی که می رسید دیگر خسته می شدم. مثل لگو بازی کردن بود. همه لگو ها را خالی می کردم. جدا می کردم. تقسیم می کردم بعد دیگر حوصله ام نمی آمد. بزرگتر که شدم بقیه کارهایم هم همینطوری شد. موقع درس خواندن چهار ساعت میزم را تمیز می کردم و دیگر نای درس نداشتم. می خواستم نقاشی کنم ، فکر می کردم اتاقم را تمیز کنم بهتر است. تا عصر سر اتاقم بودم و آن تصمیم می ماند برای فردا. دلم می خواست که برای خودم برنامه بریزم. اتاقم پر بود از دفتر و دستک در شکلها و رنگهای مختلف. اما دریغ از یک خط برنامه. هیچ وقت ، هیچ جای پنهان و آشکار برای نوشتن نداشتم. گهگداری دلم می خواست که من هم یک دفترچه خاطرات مثلا داشته باشم. که حرفهایم را توش بنویسم. همیشه اسفند ماه که می شد یک تقویم یادداشت دار می خریدم که روزهایم را داخلش بنویسم و تقویم سال قبل را بر می داشتم و چهار تا صفحه پراکنده را که نوشته بودم می کندم و دفتر را می دادم به کسی که چرکنویس لازم بود.
نمی دانم اولین بار چرا تصمیم گرفتم بنویسم. اما می دانم علت اش هر چه بود از " من آدم خوبی هستم" سرچشمه می گرفت. نوشتن برایم یک جور عرضه " خود" بود. نمی دانم چه اصراری داشتم که بگویم من آدم خوبی هستم و با بقیه فرق دارم. هی " خود" های مختلف را لا به لای خط و نوشته ها تصویر می کردم و به خورد صفحه می دادم. همه قصیه همین است. وگرنه نویسندگی و داستان و غیره و ذلک همه برایم بازی بود. یا شاید هم خیال. می دانی، من خیالاتم را هیچ وقت جدی نگرفتم درست مثل خودم که هیچ وقت جدیش نگرفتم.
این عرضه " خود" هم برایم بازی بود. هیچ وقت از انکه حرفهایم را رک و صریح بزنم خوشم نیامده. یعنی شاید جراتش را هم نداشته ام. دوست داشتم خودم را لای زروق رنگی کلمه ها و رمز و کنایه و اشاره بپیچم. انقدر که گاهگاهی که به عقب بر می گردم خودم هم نوشته ها را نمی فهمم. شاید هم یک جور سانسور بود. سانسور "خود" لای کلمه ها. برایم نوشتن توی دفتر خاطرات شخصی و این چیزها اصلا معنی ندارد. من آدم برگشت به نوشته ها نیستم. همیشه ؛ اگر چیزی را کنار گذاشتم که بعدا سراغش بروم ، هیچ وقت نرفتم. برای همین ، از یک زمانی به بعد دیگر هیچ مقاله و مجله و روزنامه را به هوای اینکه بعدا می خوانم نگه نداشتم. من می نویسم تا شهوت " خود" برایم تمام شود. اثبات خودم نمی دانم به کی و چی. از یک زمانی شروع شد. همانطور که می نوشتم و صیقل می دادم و "خود" زایی می کردم ، فهمیدم که اینها فقط حرف است. روان و نرم نوشته می شود روی کاغذ و بعد هم از بین می رود . فهمیدم خیال می کنم که " خود" نوشته خودم هستم. حالا من ماندم و چندین "خود" که نصفه نیمه این گوشه و آن گوشه رها شده اند و هر کدام تکه ای از من را دارند. فکر می کنم شهوت هم دارد کم کم می خوابد.
الان، تنها چیزی که باعث می شود نتوانم از این نوشته ها دل بکنم و نگاه کردن و خواندنشان حس دندان درد بهم می دهد ، که هم درد دارد و هم لذت ، آدمهای زندگی ام هستند که مرا از لا به لای نوشته ها پیدا کردند ؛ عاشقم کردند و من باز لا به لای نوشته ها گمشان کردم.