بازگشت ظفرمندانه! من و وبلاگ مبارک. خودم که حال و روزم معلوم نیست اصلا، این وبلاگ هم از حال رفته بود. چند تا اتفاقی که ممکنه برای یک سایت در طول زندگیش بیفته! همه با هم برای اینجا افتاد. برای همین غیبت کشداری شد. همینطوری گفتم اینا رو بگم که یک چیزی گفته باشم. وگرنه حالا بودن و نبودن اینجا فرقی به حال کسی یا خودم نمی کنه!
عطا دعوت کرده بود من به بازی ویلاگی . اولا که شرمنده به خاطر این همه تاخیر. دوم اینکه من فعلا حوصله بازی اینا ندارم. سوم اینکه من الان چندین ساله که یک کتاب دستم نگرفتم! چه به برسه به اینکه نصفه مونده باشه. عبرتی باشه برای سایرین خلاصه
من کماکامن در همان احوالات نامربوط به سر می برم. مضاف بر اینکه هیچ تصویر روشنی از دو سه ماه آینده ندارم و این از همه چیز بدتره. دعا می کنم که هر چی بهته همون بشه اما خوب آدمزاده دیگه. یک جورایی بریدم.
کاملا احساس می کنم که شبیه آدم آهنی شدم. یک آدم اهنی که سیمهای مغزش همه افتاده رو هم و در ضمن کتاب هم نمی خونه عطا جان. تلویزیون هم نمی بینه. فیلم هم تقریبا نمی بینه. با کسی هم زیاد حرف نمی زنه و بیشتر مواقع خسته است. تصویر دلنشینی بود، نه؟
این هم می گذره. مثل بقیه زندگی که تا الان گذشته. فقط یک خستگی می مونه به تن آدم. همین انگار

پی نوشت. من فقط یک تشکر اساسی بدهکارم به این دوستم. واسه اینکه این مدت وقت و بی وقت هی بهش گفتم سلام، فلان چیز خراب شده. اون هم گفت علیک سلام و کارمو راه انداخت.
این دوستم هنرمند هم هست تازه. علاوه بر اینکه تمام مشکلات کامپیوتری و اینترنتی شما رو بلده حل کنه سایت خودش هم حرف نداره. کارت نوروز بفرستین شما هم!