دمر روی تخت دراز کشیده ام. تخت چوبی. دست هایم را باز کرده ام. گونه راستم روی زمین است. گوش چپم صدا می شنود. باد است؟ باد هم هست. صدای آب هم می آید. انگشتهایم را تکان می دهم. سرشان خیس می شود توی آب. آفتاب می خورد پشتم. سلولهای بدنم برای خورشید دست تکان می دهند . برایش آغوش هم باز کرده اند.
چشمهایم را می بندم و فکر می کنم. نه دروغ گفتم. فکر نمی کنم. چشمهایم را می بندم و ماسه ها را می بینم. که ردشان روی تنم مانده و باد که از روی تنم رد می شود و توی گوشم هو می کند. مرغ دریایی سلام می کند. لای چشمهایم را باز می کنم. بهش می خندم و همانطور که دراز کشیده ام و انگشتهایم توی آب است رازم را برایش می گویم. بال بالی می زند برایم. می خندم و چشمهایم را می بندم.
من حالا یک زن رازدارم با ا نگشتهای خیس و رد ماسه روی پشتم. دراز کشیده ام روی تخت و گذاشته ام باد و آب ؛ مرا با خود ببرند.