فکر می کنم در یک حالت انتقالی گیر افتاده ام. از کجا به کجایش را هم اصلا نمی دانم. همین شده که این روزها همه اش احساس کلافه گی می کنم. مال امروز و دیروز نیست. این پروسه چند سال است که شروع شده و هی می گیرد و ول می کند اما تمام نمی شود. گاهی وقتها فشارش خیلی زیاد می شود آنقدر که دلم می خواهد بزنم زیر همه چیز و برم یک جایی خودم را گم و گور کنم. البته به شرایط بیرونی هم بستگی دارد اما نه خیلی زیاد. بیشتر به خودم بر می گردد و احساسی که نسبت به خودم دارم.
زمانهایی که یک مسئله ای ذهنم را مشغول می کند هم این فشار می زند بالا. مثلا الان ذهنم درگیر تز فوق لیسانس است. هنوز آزمایشگاهم شروع نشده اما من حسابی کلافه ام. نمی دانم از کجا باید شروع کنم و مثلا دانستن چه چیزهایی برایم لازم است . مشکل دیگر هم این است که من صبر ندارم. فکر می کنم باید همه چیز را یک شب یاد بگیرم که خوب نمی شود. ایده زیادی هم ندارم که چطور شروع کنم این است که چشم باز می کنم می بینم حالت انتقالی تشدید شده . یک جوری که احساس می کنم روی هوا و زمینم.
حالا این یک مثال بود. در کل احساس جالبی نیست. احساس می کنم به هیچ چیز و هیچ جا حتی خودم وصل نیستم. گوشه ارام مخصوص خودم را انگار گم کرده ام.
قبلا هم در موردش نوشته ام اینجا و مسئله این است که اصلا نتوانستم حلش کنم و این هم هی گم و پیدا می شود. انقدر با خودم غریبه شدم که اگر ازم بپرسند به چه جیزی علاقه داری می گویم هیچ چیز. حقیقتا هیچ چیز. اینکه مثلا چند ساعت – حتی یک ساعت – بشینم و کاری انجام بدهم. می شود گفت بیشتر وقتم پای کامپیوتر می گذرد و از اینجا به آنجا رفتن. اصلا نمی فهمم چطور ساعتها وقتم را می گذارم اینجا و حوصله هیچ کار دیگری را هم ندارم. فقط به صورت احمقانه ای خرید می کنم و بقیه اش را هم اینجا.
اصلا هم از این وضعیت راضی نیستم اما نمی دانم چطور علایق شخصی ام را بر گردانم. که حداقل از انجام دادن کاری لذت ببرم. حتی یک کار ساده مثل کتاب خواندن را هم حوصله ام نمی آید. یک چیزی می گویم یک چیزی می شنوید!
اصلا از این وضعیت راضی نیستم اما کاری هم برای تغییرش انجام نمی دهم. خلاصه که کلاف زندگی ام سر در گم شده.
نمی دانم چطور باید نجات پیدا کنم.
