صبح از تخت کنده نمی شوم. انگار کوه کنده باشم مثلا و حالا از خستگی نا نداشته باشم. همان بازی همیشگی که ساعت را برای ده دقیقه دیرتر بگذارم و بعدش بیهوش شوم. شاید هم مال روز اول مدرسه است! بعد از دو هفته خوردن و خوابیدن و گشتن و لذت بردن باز به برنامه گذشته برگشتن کار سختی است.
کار زیادی ندارم. چند تا کار اداری و سری هم به استادم می زنم برای چاق سلامتی و سری به آزمایشگاه که اوضاع را ببینم. آفتاب که نباشد خیلی خوشحال نیستم. انگار انرژی ندارم. اما امروز طور دیگری است. این را از در که می زنم بیرون می فهمم. یاد کتی می افتم و دلتنگیش برای شمال. می روم توی مه. آنقدر که فقط سو سوی چراغ ماشینی را که به سمتم می آید می بینم. قطره های مه روی موها و صورتم می نشیند و انگار شسته می شوم. از بالای تپه جاده پیچ دار را می گیرم و می آیم پایین. نمی دانم چرا انقدر خوشحالم حتی وقتی که آفتاب نیست.
می رسم به خیابان . رد می شوم می روم داخل پارک و دوباره می رسم به خیابان. مسیر برایم دوست داشتنی است و بوی خاطرات خوب را می آورد. انقدر که از یادشان لبخند کج و معوجی روی لبهایم می نشیند. می پیچم سمت چپ و یواش یواش می روم تا برسم به سرازیری. مثل همیشه قدمهایم را تنظیم می کنم که توی پانل باشند و خط بین پانلها را لگد نکنم.
نفسهای عمیق می کشم و خدا را شکر می کنم که هنوز جزو دسته ابله ها نرفته ام. من گاهی برای آدمها اسم می گذارم. ابله ها از ناراحتی بقیه شاد می شوند و من هنوز خدا را شکر به ان مرحله از سقوط نرسیده ام. هنوز آدمها و عواطفشان برایم مهمند. البته گهگداری کج و معوج می روم و اشتباه می کنم اما هنوز امید دارم.
حالا می پیچم به راست و انقدر می روم تا برسم به پارک بعدی. توی پارک برف نشسته. از دور که نگاه می کنم چند سانت بالای برفها سفید است. انگار برف و مه با هم قاطی شده باشند. یاد خاله فردوس می افتم و حرفش که طوری زندگی کن انگار شش ماه بیشتر زندگی نمیکنی. از زندگی ات لذت ببر. به یکسال گذشته که نگاه می کنم لبخند می زنم. بالا و پایین داشته ام. لحظات سخت هم همینطور اما الان که نگاه می کنم خاطرات خوبش را می بینم. احساس رضایت همه وجودم را می گیرد. نه به خاطر کارهایی که کرده ام یا نکرده ام. فقط به خاطر لذتی که از لحظاتم برده ام. از شادی آدمها شاد شده ام و همراهشان گریسته ام.
من هیچ خبری از آینده ام ندارم. نمی دانم چند سال زندگی می کنم. ممکن است ازدواج بکنم یا نکنم. بچه دار بشوم یا نشوم. همه آدمها زندگیشان مثل هم نیست. شاید هیچ وقت خانه نخرم. شاید بقیه زندگی ام را در سفر باشم. اصلا مهم نیست که چطور آینده ای پیش رو است. مهم این است که من از انچه دارم لذت ببرم و از بخشیدن عشقم و آنچه مال من است به دیگران نهراسم و خسیسی نکنم.