امشب شکستم. امشب دیدم شکاف بین دنیای من واقعی و من مجازی انقدر زیاد است که انسان را آزرده کند. من امشب دل عزیزترین آدم زندگی ام را شکستم. من با این حرکتهای رفت و برگشتی بین دنیای مجازی و واقعی ام آدمی را آزردم که بزرگترین قلب دنیا را دارد. آدمی که دنیایش یکی است. همان هست که می بینی.
من امشب از خودم نا امید شدم. از اینکه تمام حرفهایم در حد حرف باقی ماند و به عمل نرسید. من برای همیشه در فضا معلق می مانم. من نه توان وارد شدن کامل به دنیای مجازی را دارم نه علاقه ای به حل شدن در دنیای واقعی ام. من بین خواب و بیداری در رفت و امدم و با این کارم آدمهای بزرگ را آزار می دهم. من قدر عشقی که به من نثار شد را ندانستم. من نتوانستم به عهدم عمل کنم. عهدی که با خودم بستم که آدمی را نشکنم. که شکاندم. من ، نا خواسته، جا پای ابلهی گذاشتم که این کار را کرده بود.
من یادم رفت که خیلی چیزها شرط و شروط ندارند. یادم رفت که شرطی کردن چیزها را واقعی می کند. چیزهای واقعی هیچ وقت خوب نیستند. هیچ وقت. اما و اگر ها آدم ها را می شکند و پشتشان را خم می کند.
تو مرا ببخش.
خدا هم مرا می بخشد.
نمی دانم برای فرصت می شود درخواست کرد یا نه. اصلا می شود فرصت گرفت برای حل شدن توی دنیای مجازی؟ من به رویاهایم هم خیانت کردم. به تو. به رویاهایت. به تصویر خودم
من حرفی ندارم که بزنم. من ترک انداخته ام. من ترک خورده ام
