سلام. من خوبم. امتحانهایم تمام شدند. خسته اما سرحالم.سقفی بالای سرم هست ، سالمم ، دلم می تپد و زندگی ام را می چرخانم برای شاد بودنم کافیست. فقط مشکلم این است که گاهی نمی توانم آن شادی ناشی از زندگی ساده ای که انتظارش را دارم توی پیچیدگیهای دنیای اطرافم جا بیندازم.
شادی من از ارتقا سطح مادی یا حس برتر بودن به بقیه آدمها به دنیا نمی آید. من خیلی از مقایسه کردن خودم با دیگران لذت نمی برم و اینکه فکر برتری من شادم کند احساس احمقانه ای برایم ایجاد می کند. شادی برای من در رضایت دل و لبخند محو روی لب و برق چشم خلاصه شده. معمولا این شادمانی یک رخوت و سستی هم برای آدم می آورد. نه به معنای تنبلی به معنای آرامش و رها بودن. انطور که از هر چیزی لذت می بری حتی شستن حمام .
این آدمهایی که با اصرار و صدای بلند می خواهند به دنیا اعلام کنند که شادند یک جای کارشان می لنگد. نه روی لبهایشان خنده است و نه چشمهایشان برق می زند.
نمی دانم چرا هر چه سنم بالاتر می رود تمایلم برای یک زندگی ساده و کوچک و آرام بیشتر می شود. دلم می خواد بیشتر و بیشتر از این دنیای رقابتی دور شوم. آدمها را نمی فهمم. که اینهمه تلاش می کنند خودشان به خود و بقیه ثابت کنند. که یک وقت کسی فکر نکند آنها از بقیه عقب اند. به نظرم دنیایشان کوچک است که تمام تلاش زندگیشان این است که پوزکسی را بزنند. همه ما به اندازه کافی خوب هستیم و جای هم را تنگ نکرده ایم.
تو این مدت تمام وقم صرف درس خواندن و کارکردن شده است. آنقدر که همه چیز برایم سطحی شده.فقط روزها می آیند و می روند بدون اینکه چیزی ته
نشین شود. دلم برای خودم تنگ شده. خودم را حس نمی کنم مثل قدیمتر ها. آنوقت ها که احساساتم مسیرم را تعیین می کرد. برای من این با مردن خیلی فرقی ندارد. دلم می خواهد خودم را بیشتر حس کنم. وقت بیشتری برای خودم بگذارم و بیشتر لبخند بزنم.
پی نوشت: مرسی از همه احوالپرسی ها. خوشحالم کرد
نوبت ما نشد که بلاگ رولینگ پینگمان کند؟!
