زن روزهای ابری جان

می دانی ، می ترسم آخرش این باد مرا با خودش ببرد. نه از آن بادها که می وزند. از آنها که مثلا سرشار باد!
خانه شاد و شلوغ،خوراکی های لذیذ و خوابهای آرام بی کابوس.
از همصحبت تازه ات خوشم آمد. می دانی خیلی وقتها زندگی با دیدن یک لبخند جذاب یا یک لهجه شیرین راحت تر می گذرد.
این دل خوش را هم زیاد دنبالش نگرد. یادت می آید یکبار بهت گفته بودم آدم باید به دلش احترام بگذارد؟ دروغ گفتم. یعنی من دیگر احترام گذاشتن یادم رفته. یا دلم اصلا یادش رفته که بگوید چه می خواهد.
من شبها در خانه کوچک و ساکتم می نشینم. غذا می خورم. وسایل فردایم را مرتب می کنم. همه چیز مشخص و معلوم است. اینکه چه چیزهایی با خودم ببرم و چه بخورم. می بینی دیگر خوردن هم هیچ لطف و هیجانی ندارد از بس که از قبل همه چیز معلوم است. شبها هم زیاد می خوابم. خوابم هم می برد. کابوس نمی بینم یعنی به آنچه شبها می بینم عادت کرده ام. تمام مرده ها و زنده های فامیل و دوست به خوابم می آیند. پدربزگ تازه مرحوم هم پای ثابت تمام خوابهاست. تند و چابک از این طرف به آن طرف می رود و مرا هم دنبال خودش می کشد. نمی دانم اینهمه انرژی در زمان حیاتش کجا بود که تخلیه شان کند و شبها مرا اندوهگین نکند.
صبحها هم با زنگ ساعت بیدار می شوم. یعنی مثل همیشه قبل از زنگ ساعت و چون دل خوش سیرش گران است هی پنج دقیقه ، پنج دقیقه تمدید می کنم خوابیدن را تا دیگر جا نداشته باشد و بدانم ماندن در رختخواب هم مشکلی را حل نمی کند.
لباسهایم را می پوشم و می روم به همان جای همیشگی. همان مسیر همیشگی. همان تنهایی همیشگی.
می مانم تا عصری ، تا شبی که دوباره برگردم خانه و باز همان تکرار شود.
مصاحبتی هم نمی کنم. معاشرتی هم ایضا. گله ای هم ندارم. همین است دیگر.
گهگداری هم که از این طرف و آنطرف ، از دوستی ، آشنایی می شنوم که مثلا کاری کرده یا جایی رفته ، چیزی ته دلم قل می زند و یک تیر کوچکی هم شاید بکشد و یک گرمایی هم بدود زیر پوستم از دوران گذشته. از روزهای قدیم که حالا خیلی دور به نظر می آیند. از روزهایی که رویاهای شادی آور! داشتم. حالا چیزی نیست ، رویا هست اما رویاها بزرگ شده اند و سایه آدمهای زشت و بی اخلاق از یک طرف و مهربانها و دلسوزها از یک طرف دیگر رویش افتاده. انقدر که اصلا گاهی زیر سایه آدمها گم می شود.
گفتم زشت نه که منظورم به قیافه آدمها باشد. می دانی که من به قیافه کاری ندارم. مهم به دل نشستن است. آنکه زشت است کارهایش حال آدم را به هم میزند. رفتارش ، اخلاقش . آنقدر که اصلا چندشت می شود نگاهش کنی .
این روزها که پرده را کنار می زنم هیچ برگی به درخت نمانده. صبحها هم اصلا آفتاب نمی افتد توی اتاق که من بخواهم خودم را زیرش دراز کنم.
این است که هر روز راهم را می کشم و از خانه می روم بیرون.
از زیر یک سقف به زیر یک سقف دیگر
تنها چیزی که این روزها هست دلم است که می تپد و قراری که گاهگاهی می رود. چه می دانم. امیدوارم دلم حالاحالا ها بتپد و به گمانم قرارم حالا حالا ها برود
راستی کلاغ ها هم دیگر رفته اند. صبحها سکوت مرگبار است اینجا

یک بغل محبت
از دلی که تکلیفش را نمی داند