دیروز به سلامتی باز هم مطمئن شدم که من شکمو هستم. آنهم نه یک ذره دو ذره. اصلا از خریدن خوراکی لذت می برم. شاید از خریدش حتی بیشتر از خوردنش. برای همین سرم را بزنی تهم را بزنی توی سوپر دارم می گردم و هی خرید می کنم.
حالم هر چه باشد پایم را که می گذارم آن تو حالم خوب می شود. شاد و شنگول و سرحال!
خوب وقتی هی خوراکی می خری باید بخوریشان دیگر. این می شود که شبها که می آیم خانه تا وقتی بخوابم مشغول خوردن ام!
بسیار عالی!
همه چیز هم می خورم. البته مقدار آشغال خوری خیلی بیشتر از غذا خوری است. موسمی هم هست البته. حالا باز این خریدن و خوردن افتاده به جونم. باید از دستش خلاص شوم.
یک زمانی تلفن زیاد وقتم را می گرفت گذاشتمش کنار. یک زمانی همه اش جلوی تلویزیون بودم که آنهم رفت کنار. آنقدر کنار که توی چند ماه گذشته اصلا تلویزیون نگاه نکردم. این سندروم پای کامپیوتر نشینی هی می آید و میرود. وقتی هم که می آید بحث خوردن هم باز می شود.
آون چند ماهی که توی خونه کامپیوتر نداشتم خیلی خوب بود.
حالا باید یک فکری بکنم. وگرنه همینطوری پیشرفت کنم دیگر از در هم تو نمی آیم!