زندگی ام نظم ندارد. نه از آن نظمها که مثلا ساعت فلان بلند شوم و فلان کار رابکنم. از آن نظمها خیلی دارد. اما یک چیز دیگر ندارد.
نمی دانم احساس می کنم زندگی مال خودم نیست. شاید بهتر باشد بگویم روح ندارد. زندگی روحی ام گمشده. روحی نه احساسی!
اصلا یادم نمی آید چه زندگی را دوست داشتم. همان کارهای کوچکی که با انجام دادنشان ارضا می شدم. آره همین است. خودارضایی زندگی ام را به باد داده ام.
همین است که شبیه ماشین شده ام. هم خودم و هم کارهایم.من حالا یک مریم گلی ماشینی هستم که صبحها از خواب بیدار می شوم. صبحانه می خورم. نهارم را بر می دارم و می روم دانشگاه. شب بر می گردم خانه. تا وقتی بخوابم پای این صفحه می نشینم و همه زندگی ام را تویش جا می دهم. بقیه زندگی ؟ به ف...ک رفته است.