قرارم رفته است.
شبها تا خود صبح بیست بار بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگام می کنم. می خوابم. خواب می بینم. باز بلند می شوم. با چشمهای گرد اطرافم را نگاه می کنم.
صبحها عصبانی ام. از خودم ؟ از کسی؟ نمی دانم.
یک خشم نهفته انگار صبح ها با من بیدار می شود.
صبرم هم با قرارم رفته.
نمی دانم چه می خواهم. صبر ماندن هم ندارم.
تا خود مقصد سرم دنگ دنگ می کوبد , عضلاتم سفت می شود. بد و بیراه توی دلم می گویم.
در طول روز, گاهی به خودم می آیم که دارم نفس های عمیق می کشم , مثل همان وقتها که کلافه ام. انقدر عمیق که عضلات صورتم می گیرد. عمیق و تند. انگار دنبالم کرده اند.
عصر ها که بر می گردم خانه , نرده های قبرستان که پیدا می شود , می روم توی چمنهای کنار نرده , راه می روم و به عضلاتم می گویم آرام باشند و نفسهای آرام بکشند. بوی چمنها را می بلعم و به قبرهای پشت نرده ها نگاه می کنم و با خودم می گویم. ارزشش را ندارد. اصلا ارزشش را ندارد.
آرامش این روزهایم توی قبرستان خانه کرده.
صبر و قرار و آرامش را گم کرده ام.
