من هیچ رقمه توی چارچوب آدمهای سخت کوش جا نمی گیرم. با خودم که روراست هستم حداقل. من آدم کار زیاد و هدفمند و اینها نیستم. زندگیم باری به هر جهت است.
یا بهتر بگویم هر چه پیش آید خوش آید. امروز امتحانم را گند زدم. امتحان سختی نبود. فقط یک کسی مثل من می توانست از این اشتباهات احمقانه بکند که همه چیز را خراب می کند. عصبانی بودم از دست خودم.
به زمین و زمان بد و بیراه می گفتم و به خودم هم همینطور.
پیاده از داشنگاه راه افتادم و آمدم خانه. هر چه هم سعی می کردم به امتحان خراب شده و سرزنش خودم فکر نکنم نشد که نشد.
همینطور که سلانه سلانه می امدم به طرف خانه یک دفعه خنده ام گرفت. از خودم. که برای این موضوع احمقانه دارم فکرم را مشغول می کنم.
یک کمی که باد خورد به کله ام و برگهای هنوز سبز درختها را که دیدم و سنجاب را که از وسط خیابان می دوید احساس کردم حالم بهتر شده.
یک لحظه غبطه خورم به آدمهایی که در مسیر زندگیشان همیشه شاد و خوش و خرم اند و هیچ چیزی ناراحتشان نمی کند و دائم به به و چه چهشان به هواست و قربان صدقه ها از در و دیوار می ریزد.
خیلی خوب است واقعا که آدم انقدر توان و ظرفیت بالا داشته باشد که هیج مشکلی در زندگیش پیش نیاید و جز خوبی و خوشی و نفس راحت چیزی نکشد.
نمی دانم شاید بعضی ها بنده های خاص خدا هستند. بعد فکر کردم منی که برای یک امتحان خراب کردن انقدر حال و روزم عوض می شود و اخلاقم به هم میریزد پس فردا اگر وارد یک زندگی بشوم با شوهر و بچه لابد هر روز حالم دگرگون است.
این روزها سخت درگیر سریال میوه ممنوعه شده ام.
چیزی که برایم جالب است این چرخش آرام و بی صدای خوشبختی ظاهری خانواده است. نمی خواهم بگویم که خوشبختی نیست یا کم است یا هر چی. اما همیشه ظاهر و باطن یکی نیست. ما همیشه ظاهرمان مال مردم است. که باید صاف و صوف و شاد و بدون خدشه باشد.
که مادر و خواهر و دخترخاله و زن پسر عمو به خوشان اجازه ندهند که چیزکی بگویند و در دهانشان بسته باشد.
حالا هم که شب است و دیروقت این پست را که دیدم خوشحال شدم. از اینکه خدا را شکر هنوز آدمهایی هستند که هیچ باد و طوفانی لبخند پهن صورتشان را جمع نمی کند و همیشه خدا راضی و شادند.
بخیل که نیستیم. کاش به ما هم یاد بدهند!
