همیشه همینطور است. همان وقتی که داری تند تند راه می رودی و می دوی و کارهایت را می کنی و بع هزار ویک روزمره و غیره فکر می کنی , یک دفعه انگار چیزی می خورد به صورتت. می ایستی که من اینجا چکار می کنم. من اصلا دارم چه کار می کنم.
و همینطور غریبگی از کف پایت می دود زیر پوستت و می آید بالا. تا برسد بیخ گلو.
بعدش مهم نیست. لابد یک کمی می ماند و بعد می رود.
مهم همان فاصله از کف پا تا بیخ گلو است که آدم را می کشد.