تا نزدیک ظهر خواب بودم. کار سنگین هفته پیش و مهمانی شب قبل حسابی خسته ام کرده بود. از سر صبح هی لای چشمهایم را باز می کردم و هوای ابری و بادی و سرد بیرون را که می دیدیم دوباره چشمهایم را می بستم.
ساعتهای بیداریم را پای کامپیوتر بودم. چند تا برنامه داون لود کردم. جواب نامه ها را دادم. توی سایت ها و وبلاگها سرک کشیدم. عصری از خانه زدم بیرون که یکساعتی راه بروم و سرم هوایی بخورد
پیاده تا پایین خیابان رفتم و توی مغازه ها سرک کشیدم و آدمها را نگاه کردم و از سرما دستهایم را به هم قلاب کردم.
برگشتم خانه. افطار کردم و لا به لای فایل های کامپوتر چرخیدم و قصه آلوچه خانوم را دوباره پیدا کردم و نشستم و خواندم و خندیدم و گریه کردم و زیبا شیرازی هم می خواند و خلاصه بساطی شده بود.
حالا هم گیج و منگم.
دارم به کارهای این هفته فکر می کنم که حجمش واقعا زیاد است و پاییزی که دارد می آید و زندگی که دارم می کنم و زندگی که باید بکنم.
سرم را می گذارم روی میز.
چشمهایم را می بندم.
و به هیچ چیز فکر نمی کنم.
