شمع ها را روشن کرده ام. هشت تا. شام هم پخته ام. یکی دو تا چراغ هم روشن است. مخصوصا چراغ دم در. خوب است که در ورودی خانه همیشه روشن باشد.
برای خودم غذا می کشم. هنوز هم یادم می رود که باید آهسته غذا بخورم. هی دورم تند می شود و تا چشم به هم می زنم می بینم تمام شده.
تلویزیون را خیلی کم نگاه می کنم. شاید اصلا نگاه نمی کنم. حوصله تبلیغات خرید کردن را ندارم. البته احتیاجی هم بهشان ندارم چون به طور خودکار خرید می کنم. مثل دیروز که توی مغازه انقدر لا به لای خرت و چرت ها گشتم تا سه تا لیوان کوچک شیشه ای زرد و قرمز پیدا کردم که حالا تویشان شمع گذاشته ام.
از آن بدتر حوصله مسابقه های احمقانه که هی یک عده دور هم جمع می شوند و برای بهترین شدن توی هر چیزی مسابقه می دهند را ندارم . من حالم از مسابقه به هم می خورد.
حالا همیشه آدمها توی صفحه تلویزیون دور هم ، روی یک سن جمع نمی شوند و گیس هم را نمی کشند که اول شوند . همینطوری آدم دور و برش را که نگاه می کند هی می بیند که آدمها تند تند غذایشان را می خورند و اصلا هم نمی فهمند چه خورده اند و چشمشان به بشقاب بغل دستیشان است که نکند زودتر از اینها تمام کند و زودتر بزرگ بشود. مثل همان بچگی ها که می خواستند به بچه غذا بدهند و ک نره غول را نشانش می دادند که بچه ها هر کی زودتر غذایش را بخورد زودتر اندازه نره غول می شود و بچه هر یک قاشقی که می خورد می پرسید حالا اندازه اش شدم؟ طفلک اصلا نمی فهمید چه دارد می خورد و فکر می کرد مثلا اگر دو تا قاشق را با هم بخورد زودتر نره غول می شود. ( اول خواستم بنویسم نره خر بعد گفتم شاید زشت باشد ) . غافل از اینکه کار یک قاشق و دو قاشق و یک روز و دو روز نبود!
راستی یادم رفت. عود هم روشن کرده ام. عودش مزه لیمو می دهد. خانه را هم تمیز کرده ام. شیشه ها را هم با شیشه پاککن تمیز کرده ام. تقریبا همه جا مرتب است.
صدای تق از آشپرخانه می آید. آب جوش آمده. چای هم می گذارم.
باد خنکی می آید. پروانه لب پرده بال بال می زند. همان پروانه طلایی خوش یمن چینی که مهره های رنگی دارد. دلم روشن است. می بینی که همه چیز آماده است.
