๑
گردن ام درد می کند. دراز می کشم روی تخت. دستم را می گذارم زیر سرم و گرما را حس می کنم که ذره ذره زیر پوستم می خزد.
چشمهایم را می بندم. به صدای باران گوش می کنم و سعی می کنم بخوابم. برق آسمان ، حتی از پشت پلک های بسته هم پیداست.
تمام وجودم پر از نیاز است. تمنای که و چه . باید دراز بکشم. به صدای باران گوش کنم و گمایی که زیر پوستم می دود را ببینم.
