نیمه شب است. خوابم نمی آید . البته می دانم که تا پایم را توی تخت بگذارم و یک کمی چپ و راست شوم چشمانم روی هم افتاده است.
خیلی چیزها هست که می خواهم در موردشان بنویسم اما خودسانسوری ام نمی گذارد. یعنی راستش حوصله حرف و حدیث ندارم. این می شود که بعضی حرفهایم می ماند برای خودم .
دارم روزهای آخر سی سالگی را می گذرانم و از یادآوری روزهای گذشته لبخند کجی روی لبانم می آید. یادم هست چند سال پیش , همینجا, از روزهایم دلخور بودم و غر می زدم و می نوشتم که به نظرم سی سالگی باید یک نقطه اوج باشد و همیشه فکر می کردم انگار یک دروازه ای است که یک زندگی جدید را برایت رو می کند و بعد روزهایم را نگاه می کردم و ناشکری که این چند قدم مانده به سی سالگی چه اتفاقی خواهد افتاد که من اوج این سال را زیر دندانم حس کنم.
حالا خوشحالم , از اینکه سی سالگی ام خوب بوده , یعنی همان اوجی که می خواستم , شاید نه برای بقیه و آنها که از دور و نزدیک مرا می بینند اما برای خودم. و غیر از خودم چه چیزی مهمتر است ؟
حالا خوشحالم که امسال , روزهایی که زندگی کردم و جابجایی و آشنایی همه و همه باعث شد یک نقطه ای برایم شکل بگیرد که از بعد از آن نگاهم خیلی چیزها را شروع کرد به جور دیگر دیدن.
حالا خیلی چیزها برایم عوض شده و عوضتر هم خواهد شد و دیگر قضاوت نخواهم کرد خودم را و آدمها را. هر کسی هر جور که می خواهد باشد و هر مدل که می خواهد زندگی کند . می بینمش اما دسته کردن و جادادن در خوبها و بدها اصلا کار من نیست و کار کس دیگری هم نیست و ما باز هی یادمان می رود و هی برچسب می زنیم پشت سر همدیگر و هی نقش قربانی را بازی می کنیم و هی از زندگیمان لذت نمی بریم و هی خط و نشان می کشیم و هی آزار می دهیم و آزار می دهیم و آزار می دهیم و خوب آزار هم می بینیم و باز این حلقه تکرار می شود و هی از هم دلخور می شویم و دلگیر می شویم و قهر می کنیم و هی برای هم بازی می کنیم و هی با هم بازی می کنیم و آخرش هم چیزی نمی فهمیم.
حالا که شب سرم را روی بالش می گذارم همه را از ذهنم دور می کنم. خودم می مانم و خودم و هی توی دلم می گویم قضاوتی در کار نیست و مقایسه ای نیست و مسابقه ای نیست و فقط عشق است که می ماند و عشق است که پخش می شود و عشق است که زندگی می آورد.