پراکنده ها

از صبح برای خودم توی خانه نشسته ام. همه جا را تمیز کرده ام. چای هم ریخته ام و دارم کتاب می خوانم. چشمم هم به چمدانهاست که کنار اتاق گذاشته ام . درشان بسته است. آماده ایستاده اند. مثل خود من. منتها من نشسته ام.
نمی توانم بنشینم. هی بلند می شوم و الکی یک کاری می کنم و دوباره می نشینم. دلم هنوز نرفته دارد تنگ می شود.

دسته چمدانها را گرفته ایم داریم دنبال خودمان می کشیمشان. راحت تکان می خورند بسکه زیرشان چرخ دارند. حرف می زنیم تا می رسیم به تاکسی. می روند توی صندوق عقب و راه می افتیم.

کارها همیشه زود انجام می شود و وقت هی زیاد می آید. چه بهتر. می نشینیم توی کافه. چیزکی می خوریم و باز حرف می زنیم در حالیکه فکرم دارد هزار جا پرواز می کند. شاید هم یک جا. نمی دانم. فکر کنم زیادی هیجان دارم.

حالا دیگر تنها شده ام. روی صندلی نشسته ام. کتاب می خوانم اما بیشتر حواسم به مردم است. پسربچه ها کف کفششان رول اسکیت دارند و هی جلویمان چرخ می خورند و به رخ هم می کشند. دختر و پسر بغل دستم نشسته اند. سنشان کم باید باشد. دارند با هم آلمانی هم تمرین می کنند. حوصله ام که سر می رود به این فکر می کنم که چه جور سفری دارند می روند. بعد خودم را می گذارم جای آنها که مثلا چه کارها می کنم.
سوار که می شوم می بینم جای دختر بغل دست من و است پسر ردیف وسط. قبل از اینکه حرفی بزنند جایم را پیشنهاد می دهم. خودم هم می روم می نشینم وسط یک مرد هندی و مرد عرب شاید.

بلند که می شویم یک لحظه قلبم می گیرد. لامصب این زندگی هم داستان خودش را دارد. از هر جا که به هر جا می روی دلت برای پشت سرت تنگ می شود. یک کمی فکر می کنم. بعد فیلم می بینم. بعد شام می خورم. یک کمی هم چرت می زنم. مرد هندی به نظرم آرامتر می آید . یک جوری می خوابم که اگر گردنم کج شد به طرف او باشد. صبحانه را که می خورم دیگر باورم می شود که دارم می روم.

توی فرودگاه اول جای پرواز بعدی را پیدا می کنم. بعد چرخی توی مغازه ها می زنم. از بس که این مدت مغازه گردی کرده ام حالم بد می شود. خسته ام. دلم می خواهد بخوابم. ظاهرا بقیه هم همین را می خواهند. هیچ صندلی خالی پیدا نمی کنم. می بینم خیلی ها زمین نشسته اند یا دراز شده اند. من هم می رود یک گوشه , کنار دیوار, دراز می کشم و کیفم را هم می گذارم زیر سرم. جای شما خالی خیلی می چسبد.

سفر بعدی بغل دستم خالی است. دسته صندلی را می زنم بالا و پاهایم را دراز می کنم. صندلی جلو بچه دارد. فکر کنم دختر باشد. ریزه میزه و خوشگل است. یکسره دارد می خندد و گوشه لپش هم چاله دارد. دلم می خواهد بغلش کنم اما نمی شود. به همین اکتفا می کنم که لبخندی بزنم و سری تکان دهم و دستی.

هیچ چیز فرقی نکرده. یعنی چیزهای جدید اضافه شده و بعضی قدیمی ها رفته اما در کل همه چیز مثل قدیم است. آنقدر که اصلا انگار یکسال نگذشته. آنقدر که چشمم به اتاق و وسایل می افتد گریه ام می گیرد. چند ساعت که می گذرد باز یادم می رود که رفته ام و برگشته ام. از دست خودم خنده ام می گیرد. هر جا باشم همانجا را دوست دارم. یعنی راستش اصلا جا شاید خیلی مهم نباشد. یادم هست قبلا هم اینجا گفته ام. برای من جا آنجاست که آدمها باشند. دلبستگی من به شهر و خانه و میز و کتاب و اینها نیست. به آدمهاست.