مهمان داشته ام برای ناهار. لذت خوبی می دهد. حالا که عصر شده دارم ظرفها را می شورم. ظرف پیرکس را که قبلا تویش آب ریخته ام بر می دارم. ذهنم مثل همیشه مشغول است. ظرف را بر می گردانم که آبش خالی شود . فکر می کنم که آب که درد ندارد، رنگ هم ندارد، بعد می بینم که این درد ملایم و رنگ قرمز مال تکه شیشه ای است که مثل شمشیر رفته توی دستم. هول می شوم دیگر. شیشه را می کشم بیرون ، دستکش را در می آورم و کف دستم انگار حوض است که فواره اش را روشن کرده اند. فواره اش قرمز است فقط.
به اولین چیزی که فکر می کنم خشم است. و افکارم. آنها را مقصر می دانم. یعنی خودم را. انگار این تکه کوچک شیشه را برای تنبیه خودم توی دستم فرو کرده ام.
دقیقا همین است. این بارهای سنگینی که خواسته ناخواسته روی دوشم است مرا وادار به خود تنبیهی می کند.
گاهی وقتها ، دمدمای صبح ، توی خواب و بیدار، که هی بیدار می شوم و غلت می زنم و ساعت نگاه می کنم ، چشمهایم را که می بندم ، پشت پلکهایم خودم را می بینم. یعنی درون خودم را. یک ملغمه ای است از موجودات کوچک شاید ، سیز یا سفید ، که توی هم می لولند. یا مثل امروز صبح شبیه بوته های خار.
می دانم که اینها فکر های من اند. آنقدر زیاد و پر اند که دیگر جایی برای نور نمی گذارند.
می دانم برای اینکه زندگی کنم باید سرم را خلوت کنم . من احتیاجی به این همه چیزهایی که توی هم بلولند مثل کرم ندارم.
کار سختی است ولی. روزهایی مثل امروز فکر می کنم چقدر طول می کشد تا من این بوته های خار را کنار بزنم و نور بتابد.
