و اما زندگی همچنان ادامه دارد
این چند وقته به بعضی چیزها بیشتر فکر می کنم. چند خطی هم دیروز برای دوستی نوشتم که این روزها حالش زیاد خوب نیست و دارد از یک شاید بحرانی عبور می کند.
می خواستم برایش بگویم خیلی چیزها هست که ما توی زندگی یادشان نگرفته ایم. یعنی بهمان یاد نداده اند. مثلا یاد نگرفته ایم که :خود: یعنی چه. بهمان گفته اند که :من: همیشه آخر کار است. اگر در مورد خودت حرف بزنی اگر مطابق میلت کار کنی ؛اگر برای خودت شاد باشی و زندگی کنی بد نگاهت می کنند. گفته اند خود باید همیشه ساکت و محجوب و آرام باشد. گاهی لبخند بزند ؛ زیاد شادی نکند؛ بیشتر غصه بخورد ؛ هی خودش را تنبیه کند و از همه مهمتر همیشه بترسد.
بترسد از اینکه خوب نباشد ؛ موفق نباشد؛ خوشبخت نباشد؛ تنها بماند ؛ همسایه دست راستی ناراحتش نباشد ؛ همسایه دست چپی حرفی نزند؛ حرف مردم چه می شود ؛ کجای معیار مردم ایستاده و الی آخر.
این دایره اطراف می تواند بزرگ باشد یا کوچک اما در هر حال خفه کننده است.
دختر جان ؛ همان شهری که تو زندگی می کنی پر از آدمهایی است که زیر بار ترسشان له شده اند. آنقدر ترسشان را آبیاری کرده اند که بزرگ شده و گریبان خودشان را گرفته. فکر می کنی راحت است با ترس زندگی کردن؟ اصلا!
چند نفر را برایت اسم ببرم که از زور ترسشان -از غریبه یا آشنا - زندگی شان را به باد داده اند؟ آنقدر که دیگر خیال می کنند زندگی می کنند. آنقدر که ترسشان افساری شده برای بقیه که جلوی دهانشان را ببندند و سرعتشان و کم و زیاد زندگیشان را تنظیم کنند برایشان.
اینها را نه فقط برای تو ؛ برای خودم هم می گویم. تا وقتی ترس همراهت باشد زندگی برایت مبهم است. انگار که از پشت شیشه مه گرفته منظره بیرون را تماشا کنی و باور کن که بیشتر مشکلات ما از همینجا سر و کله اش پیدا می شود.
فکر نکن که آسان است. بازهم خیلی ها هستند که ترس دارند و می دانند اما آنقدر شجاعت شاید ندارند که از ترسشان عبور کنند.
به همان رابطه کشنده بده بستانی ادامه می دهند از ترس روبرو شدن با چیزهای جدید و ناشناخته ها. شاید فکر می کنند همزیستی انگلی با ترسهای قدیمی بهتر است!
تو هم بلند شو. یک نفس عمیق بکش. نگذار ترسهایی که زاییده ذهنت هستند تو را پشت شیشه مه گرفته حبس کنند. ذهن آدم زایش نمی کند که بلای جانش باشد.