๑
از صبح راه می افتی توی خیابان. توی تک تک مغازه ها سرک می کشی که شاید چیزکی پیدا کنی برای کسی که مثلا دست خالی نرفته باشی.
خسته هم می شوی که چقدر دیگر باید بگردی و چند نفر دیگر مانده.
خسته ، بیایی و برسی دم در خانه که تلفنت زنگ بزند و پدرت از آنطرف بگوید که پدربزرگت خواب عمیق رفته و تو به پیراهن توی کیسه فکر کنی که دیگر مال کسی نیست . بعد به همه چیزهایی که فکر کنی که زمانی ، مال کسی بوده اند و دیگر مال هیچ کس نیستند . بعد به همه چیزهایی که از زیر دستمان می گذرند و رد می شوند.
