بالای پله ها نشسته ام و زانوهایم را بغل کرده ام. خیلی بالا رفته ام. آنقدر که همه چیز زیر پایم است. از آنجا حتی خط افق هم پیداست. و خورشید زرد و نارنجی که دارد غروب می کند. هوا روشن است هنوز و همان لحظه که دارم نگاه می کنم دیگر خورشیدی وجود ندارد.
این روزها راه زیاد می روم. اتصال پاهایم به زمین انگار خالی ام می کند. هر چه بیشتر و تند تر راه می روم سبکتر و سبکتر می شوم. خالی و پر می شوم. اینطوری کلافگی دیدن گره های ریز و درشت درون و بیرونم را رد می کنم.
گره ها فکرم را مشغول می کند. فکر می کنم آدمها چطور می توانند به زندگی خودشان و بقیه گره بیندازند؟ دیدن گره زندگی لذت بخش است؟ یا این کار آدمهای بازنده است که از دیدن گره ها خوشحال می شوند؟
نمی دانم. باید خدایم را دوباره پیدا کنم. چند سال پیش گمش کردم. توی یک تند باد شاید و بعدش آنقدر چیزهای مختلف دیدم و شنیدم - از آدمهای با خدا و برگزیده ! - که هیچ رقمه خدا در زندگیشان پیدا نبود . آنقدر که دیگر تندباد را فراموش کردم.
اما این روزها فکر می کنم همه ما آدمها روی این کره خاکی حقی داریم برای زندگی و خوشبختی جایی - دور یا نزدیک - منتظر تک تکمان است و فقط باید باورش داشته باشیم. باید خدا را پیدا کنم و اینها را برایش بگویم. بگویم که می دانم بندگانش را بدون روزی نمی گذارد . اینکه حواسش به همه جا و همه کس هست. فقط کاش پیدایش کنم.