فکر می کنم صبح شده. هوا کمابیش روشن است. ابری هم هست. شاید نم نم بارانی هم بزند. اما هیچکدام اینها مرا بیدار نکرده. از صداست که بیدار شده ام. توی دلم به جد و آباد هر چه پرنده است صلوات ! می فرستم. یک صدایی بین قار قار کلاغ و جیغ بنفش. یکی دو تا هم نیستند. خیلی زیادتر از این حرفها ست. سعی می کنم به روی خودم نیاورم. غلت می زنم. چشمم را می بندم. پشتم را می کنم به پنجره. اما فایده ای ندارد. احساس می کنم جلسه دارند. انگار دور میز نشسته اند و دارند با هم حرف می زنند. یکی چیزی می گوید آن یکی جواب می دهد. یکی داد می زند. آن یکی انگار شاکی است. یکی صدایش از بقیه نازک تر است و فکر می کند برای اینکه حرفش را به کرسی بنشاند باید بی وقفه حرف بزند. بلند می شوم. می روم لب پنجره که ببینم گور مرگشان کجا دور هم جمع شده اند. چیزی معلوم نیست. صدا از تاریکی جنگل می آید. صدایشان هیچ ظرافتی ندارد. مرا یاد این آدمهای هوچی می اندازد که فقط بلدند صدایشان را بندازند سرشان و داد بزنند و بد و بیراه بگویند. بر می گردم به تخت. ساعت پنج صبح است. همینطور دراز می کشم. صدا کم کم دور می شود. انگار به نتیجه رسیده اند.
