๑
شبها خواب زیاد می بینم. بعد از هر کدامشان بیدار می شوم؛ غلتی می زنم و دوباره می خوابم. دیشب ؛ بعد از دو شب برای چند ساعت - در جای جدیدم - بی وقفه خوابیدم. دیگر فاصله بین خوابها را هم بیدار نشدم.
امروز یک کمی منگم و زیاد حالم جا نیست. نمی دانم این همه آشفتگی ذهنی از کجا می آید. ظاهرا که همه چیز درست است . خانه نو را دوست دارم. خوشم می آید تویش بچرخم و مرتبش کنم. خدا کند بتوانم ذهنم را خالی کنم. با این همه شلوغی لذت بردن از زندگی کار سختی خواهد شد.
فعلا تمام انرژی ام را گذاشته ام برای شفای زندگی. زندگی خودم و آن دیگری.
