زن روزهای ابری جان

سلام

خیلی وقت است که هیچ خبری ندارم. نه از تو و نه از خیلی های دیگر. البته اینطور هم می شود گفت که خیلی وقت است که کسی از من خبری ندارد. نمی دانم چه مرگم شده اما حوصله تماس گرفتن را ندارم. آنها هم که از من خبر دارند خودشان زحمتش را می کشند.
این اصلا خوب نیست ، خودم را اینطوری تا به حال ندیده بودم. خیلی وقتها خجالت می کشم از دوستان و آشنایانم که هر دفعه سراغم را می گیرند.
امروز جا به جا شدم و از فردا جای جدید زندگی ام را شروع می کنم. امروز بچه ها را نگاه می کردم. هر کسی داشت یک کاری می کرد و من آن وسط نشسته بودم مستاصل. نمی دانم. شاید هم نه. اما مغزم دیگر کار نمی کرد. الان چند وقتی می شود البته که هیچ جایم با جای دیگرم هماهنگ نیست.
همانجا که نشسته بودم ، وسط تخته و پیچ و میخ و روی کثیفی های کف خانه، خدا را شکر کردم به خاطر آدمهایی که اطرافم هستند و از هیچ کمکی برایم دریغ نمی کنند حتی با وجود اینکه گاهگاهی از دستم می رنجند و دلخور می شوند.
می دانی ؟ تحمل دیدن رنجیدن آدمها از خودم را ندارم، دلم نمی خواهد کسی از دستم برنجد اما نمی دانم چرا گاهگاهی حرفی می زنم یا کاری می کنم که نباید.
داشتم ظرفها را میشستم و خشک می کردم که بچینمشان سرجایشان. یک حس خوبی زیر پوستم می دوید. شاید حس شیرین مالکیت. نمی دانم اصلا مالکیت شیرین است؟ آدم چطوری مالک می شود؟ یعنی باید پول بدهی مثلا؟ شاید هم اصلا مالکیت چیز احمقانه ای باشد.
راستی یک ماگ زرد هم خریده ام. ماگ زرد برایم شده یک نشانه. نشانه روزهای خوب شاید. روزهای بی خیالی. دراز کردن پاها و چای خوردن. هوس نبات کرده ام.
می بینی چقدر از این شاخه به آن شاخه می پرم؟ می دانی چند وقت است نه آرام نشسته ام نه کتاب خوانده ام نه فیلم دیده ام؟
این حرفها را که می زنم نه اینکه زندگی بد باشد. زندگی چیز عجیبی است. ترش و شیرین است و من وسط همه ترشی ها یک شیرینی نابی زیر دهانم رفته است. فصل، فصل شیرینی است. ترشی هم لابد بعدش می آید. اما پیش خودم می گویم چه باک !
دلم می خواهد دراز بکشم و دستی تمام خستگی بدنم و فکرم را بگیرد. آنقدر که سرحال شوم و تازه. که با خیال راحت توی ایوان بنشینم و به درختهای سبز نگاه کنم و چای بخورم. این روزها انقدر از همه چیز دور شده ام که انگار دارم خواب زندگی می کنم. خواب!