توی مغازه می چرخم. لا به لای میز و صندلی ها. خودم را توی آینه نگاه می کنم ، روی صندلی پشت میز می نشینم و فکر می کنم توی خانه ام هستم و منتظر بقیه نشسته ام تا بیایند و ناهار بخوریم.
خسته ام. دلم می خواهد سرم را بگذارم روی میز و ببینم که زندگی خیلی ساده است. یا شاید هم زندگی من ساده است.
یادم می آید یکی دو سال پیش همینجا نوشتم که یک روزی جعبه شیرینی خریده بودم و داشتم می رفتم خانه و یکدفعه ته دلم یک جوری شد.که مثلا چند سال بعد با یک جعبه شیرینی دارم می روم جایی که خانه ام هست و برای کسانی که خانواده من اند. حس کاملا غریبی بود برایم. تجسمش کرده بودم اما نمی توانستم حسش کنم.
حالا چند سال از آن روز گذشته . حس برایم دیگر غریب نیست اما دور از دسترس می زند.
سرنوشت آدمها هم چیز غریبی است. از یک جایی شروع می شود اما هیچ وقت معلوم نیست که از کجا جلو می رود. مثل این می ماند که یک جایی ایستاده باشی ، بعد باد بیاید و بپیچد دورت و ببرتت یک جای دور.
هیچ معلوم نیست تا وقتی به نقطه ته سرنوشتت برسی، کی را می بینی و با کی حرف می زنی و با کی شام می خوری و با کی می خوابی. شاید هم اصلا مهم نباشد. هر کسی یک سرنوشتی دارد . هر جای دنیا هم که باشی همراهت است. دارم به چراغهای سنجاقک شکل فکر می کنم که دختر قبلی روی نرده های ایوان جا گذاشته بود و امروز یکی برداشته بودتشان . کاش گذاشته بودشان برای من. شبهای تاریک، روی ایوان، با چراغهای سنجاقک شکل که سو سو می زنند.