باران می خورد روی شیشه و زمان هیچ معنایی ندارد. فکرم به همین لحظه قفل شده است. با سرعت توی خلا می تازد. تصویر روبرو مات است . از لابه لای شیارهای آب تپه پیداست. پوشیده از برگهای سبز. بعد از زمستان دوباره بهار می آید. بوی شرجی می پیچد زیر دماغم و حس زبری ماسه های لب ساحل از سر انگشتانم می رود بالا.
من در دنیای خودم غرق شده ام. من در میان دیوارهای شیشه ای نشسته ام و دارم جان گرفتن دانه دانه رویاهایم روی دیوار های شیشه ای را می بینم. روزهای من فقط در خودم خلاصه می شود. به هیچ چیز دیگر فکر نمی کنم انگار که من تنها ساکن این کره خاکی ام. من و رویاهایم. من و رویاهای نقش بسته روی دیوارهای شیشه ای ام. من و خوابهای شیرینم.
دنیا را به حال خودش گذاشته ام. بودن و نبودن من فرقی برایش نمی کند. بگذار مدتی به هم فکر نکنیم. من، روزهایم برای خودم، او هم برای خودش یا برای هزاران ساکن دیگرش. نگران هیچ کدامشان نیستم. نگران خودم هم نیستم. فقط دارم از رویاهای روی شیشه لذت می برم.