از کنار قبرها رد می شویم، داستان از همین جا شروع می شود. محکمتر قدم بر می داریم.
آفتاب گرم و روشن است ، صدای آواز پرنده ها و تصویر گلهای زردی که توی سبزی پخش شده اند، همه چیز، حتی چهره مرگ را زیبا می کند.
فقط در اصلی قبرستان باز است؛ مامورها اعتصاب کرده اند برای حقوق بیشتر و حتما زندگی بهتر. دیگر از ساعت پنج بعدازظهر درهای قبرستان بسته می شود و مرده ها اجازه خروج و زنده ها اجازه ورود ندارند. شب قبرستان زود شروع می شود.
برایم حرف می زند و من از روی پله ها که نشسته ام خیره شده ام به روبرو. به آسمان آبی باز و شهری که زیر پایمان دراز کشیده است.
شهر شاید خیلی زیبا نباشد، هر چیزی سرجای خودش نباشد، یک کمی کثیفی اینجا، یک خورده بی نظمی آنجا، اما گاهی وقتها این چیزها اصلا به چشم نمی آید، وقتی بوی انسانیت به مشامت می رسد.
چشمهایم، از آنجا که نشسته ام جلوتر می رود، جلوتر، جلوتر ، آنقدر که وارد خانه می شود؛ زیر سقف،جایی که دیگر هیچ پرده ای نیست.آنچه می بینم از جنس من نیست اما حسش می کنم.
از پله های چوبی پیچ در پیچ پایین می آیم و به این فکر می کنم که مرز پیرامون انسانیت گاهی انقدر نازک و پیچ پیچ می شود که آدم گمش می کند و نمی فهمد از کی و کجا دیگر صدایش به گوش نرسیده.
سنش زیاد به نظر می رسد، بلوز قرمز پوشیده و با آهنگی که برایش پخش می شود برای خودش می رقصد ، جان می دهد برای حرف زدن، از مدل رقصیدن و لباس پوشیدن و اینکه چه کاره بوده و چه کاره هست . تماشایش می کنند ، گاهی هم زیرزیرکی می خندند، همین و رد می شوند.
روی جدول دور میدان نشسته ایم. داستان ادامه دارد. پسرک چند تکه نان می اندازد و کبوترها دسته جمعی پرواز می کنند. حتما آنکه زرنگ تر است بیشتر گیرش می آید. زندگی اینطوری است؟ زرنگتر بیشتر می خورد ؟ فکر می کنم همه چیز، حتی گذشتن از خطوط کمرنگ و پررنگ انسانیت هم عادت می شود ، باورش اصلا سخت نیست.
برای ورود به خانه خدا هم باید پول داد، که خانه را باز نگه دارند. به هر حال یک سقفی باید بالا سر همه باشد، حتی خدا. اینجا ولی ضیافت است. نور و شمع و گل و فرشته هایی که به سر ستون چسبیده اند و حواریونی که جلوی محراب صف کشیده اند و پدر، پسر و روح القدسی که در مرکز ایستاده اند. خانه تقریبا ساکت و خالی است. دیگر گفتن چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند معنی ندارد. این روزها همه کارهای دیگرشان را در ملا عام می کنند. جاییکه صد جفت چشم نگاهشان می کنند؛ انقدر خیره که تمام هاله پیرامون انسانیت پاک می شود و از بین می رود. آنچه می ماند چهره کریه حقیقت تلخ است. شمع روشن می کنیم، من برای تو و تو نمی دانم برای کی. مهم نور و روشنایی است و شعله های لرزان و زیبای پشت شیشه های رنگی که دل آدم را می لرزاند.
بعدش کوچه های باریک است و کفهای سنگفرش شده و خانه هایی با پنجره های بلند باز شده توی خیابان که نقش دست این و آن را عرضه می کنند. لا به لای صفحات رنگی و سیاه و سفید می چرخیم و به زن و مردی که روی سرشان سبد گذاشته اند و در قرمزی سکوت دارند دور می شوند خیره می شویم.
دیگر از زن و مرد نشانی نیست و در تصویر مه گرفته ، تک درخت گلدار نارنجی تنها چیزی است که به چشم می آید، سحر سکوت مه ما را میخکوب نقش کرده است.
سه زن کنار هم نشسته اند و با حرارت حرف می زنند. معلوم نیست از کی اینجا بوده اند و تا کی خواهند ماند. مهم صبر و آرامشی است که در چهره شان نشسته و خیالت از بابتشان راحت می شود که خطری ندارند.
داستان یک جایی ، روی صندلی های پلاستیکی، زیر آفتاب گرم لب آب تمام می شود. زندگی اما جریان دارد. در طنابهایی که مرد وسط میدان گره جادویی بهشان می زند و در بستنی که زن و مرد نشسته روی نیمکت لیسشان می زنند و مرغ های دریایی که از بالای سرمان رد می شوند. جریان زندگی، حتی زیر مشت ولگد و حرفهای برّنده که می خواهند حقارت و پستی را به انسانیت غالب کنند، ادامه دارد. درویش ما عمری است که همه حرفها را شنیده، ضربه ها خورده، تا ته چاه رفته اما کم کم وقتش است که بزم و طرب را شروع کند. چرا که سحر نزدیک است.
هر داستانی یک آغازی دارد و یک پایانی. هر پایان، مقدمه یک آغاز جدید است.
