سلام
می دانم که اینجا را می خوانی. خواستم برایت چند خطی بنویسم.
چه طور شروع کنم؟ از حالت بپرسم؟ بگویم امیدوارم حالت خوب باشد و روزهای خوشی بگذرانی؟
این آخری را از ته دل می گویم ،گرچه می دانم شاید روزهای خوبی را نگذرانی. من اصلا در حد و اندازه ای نیستم که بخواهم برایت نسخه ای بپیچم یا مثلا از تجربیات خودم برایت بگویم ، این را جز خودم همه می دانند که من آدم با تجربه ای نیستم. من از بزرگسالی فقط غصه خوردن و نگران بودن برای آینده را گرفته ام نه چیز دیگر!
حالا هم فقط یک چیز کوچک را می خواهم به یادت بیاورم. مطمئنم خودت بهتر می دانی اما گاهی شاید شنیدن دوباره اش بیشتر کمک کند به انجامش.
گذشته ما تمام شده و از بین رفته. یعنی به تاریخ پیوسته. آنچه بر ما گذشته حال ما را ساخته است. چیزی هم که ساخته شده دیگر نمی شود کاریش کرد. همین است که هست!
حرف کاملا سنگینی است، می دانم، اما ماندن در گذشته یا بهتر بگویم یادآوری گذشته برای حال ما هیچ فرقی نمی کند.
اما یک مسئله می ماند و آن هم آینده است. خودت بهتر از من می دانی که ما آدمهای لعنتی همه کارهایمان برای آینده است ، به امید آینده و خوشبختی در راه کلی کار می کنیم و همیشه هم نتیجه را به آینده حواله می کنیم. این را هم لابد می دانی که آینده ما را چه می سازد، افکار امروز ما.
یعنی اینطور برایت بگویم که گذشته، خوب یا بد، حال امروز مان را ساخته و فکر امروزمان ، فردا روزمان را می سازد.
پس برای روزهایی که هنوز نیامده و ما مثل چی منتظرش هستیم این قدرت را داریم که تصویر بسازیم. حالا خودت به من بگو، با سری که پر از فکر و خیال مثبت و منفی(مثبت را برای خالی نبودن عریضه گفتم! می دانم که گاهگاهی رگه های مثبتی لا به لایشان پیدا می شود) و درهم برهم و شلوغ است چطور می شود یک آینده صاف و ساده و مطمئن ساخت؟
من فقط ازت سوال کردم. جواب هم نمی خواهم. یعنی به من که نباید جواب بدهی. خودت مهمی. بنشین و با خودت فکر کن. ببین چقدر خوب است یا بد است که این فکر ها را دنبال خودت بکشی؟ (باز هم می دانم که حرف، حرف سنگینی است). باید بریزیشان بیرون. انقدر که فکرت باز شود و جایی پید شود که جوابهای ناب به ذهنت بیاید و راههای جدید جلوی پایت باز شود و سریع هر قدمت را تجزیه تحلیل کنی و و رگه های اطمینان پیدا شود.
همین ها را می خواستم برایت بگویم. بگویم راهی پیدا کنی که افکارت را بریزی بیرون. من یک راه بیشتر بلد نیستم و آن هم نوشتن است. برایت گفتم، بنویس. فقط یک کمی همت مایه اش است با چند صفحه کاغذ سفید و یک خودکار شاید نصفه!
صبح که بیدار شدی هر چه از سرت می گذرد را بنویس. هر چقدر که شد. حداقل برای یک هفته امتحان کن. به نظرم راه خوبی می آید. اگر هم جواب نداد چیزی از دست نداده ای. جز چند ورق سفید که حالا سیاه شده. اما امتحانش ضرری ندارد
داستانهای شبانه ات را جایی یادداشت کن، مواظب خودت هم باش

به امید دیدار