با مهره های رنگی فال می گیرم. اگر آبی آمد می روم. اگر قرمز آمد می مانم. اگر زرد بود ببینم خدا چه می خواهد!
مهره های رنگی دیگر هم دارم. حقیقتش این است که برای کارهایم دنبال یک بهانه می گردم. اگر اینطور شد آنطور می کنم ، در صورتیکه می دانم آخرش همان کاری را می کنم که ته دلم نشانم می دهد.
وقتی قرار است کارهای دلم را بکنم و قدمهای درونم را بردارم دیگر به خود ناراحت کنی! احتیاجی نیست. قضیه خیلی ساده است. یک روز صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم گرفتم فقط زندگی کنم. مهره های رنگی ام را انداختم توی کیسه . دفترچه حساب و کناب و حضور غیابم را هم بستم و دورش را یک کش انداختم و انداختمش ته کمد.
حالا گاهگاهی حواسم پرت می شود. دستم را می کنم توی کیسه مهره ها که چیزی بیرون بکشم ، روی پشت جعبه دستمال با خودکار کمرنگ حضور غیاب می کنم و از لای کش شل شده دور دفتر حساب و کتابی را یادداشت می کنم.
آدمیزادم دیگر. گاهش وقتها باید به چیزی آویزان شوم. هنوز هم گاهی ته دلم خالی می شود.وحشت روزهای آینده مرا می گیرد، تنهایی های دور یا نزدیک ، که هیچکدام واقعی نیست . واقعی من ام، در همین لحظه؛ که دارم اینها را می نویسم و ممکن است لحظه دیگر نباشم، به همین سادگی
هنوز جای کار زیاد دارم. از خدا می خواهم کمکم کند ترس را از وجودم دور کنم. به خودم می گویم فردا روز دیگری است و من هم انسان بهتری
