دیگر می شود گفت اینجا هم بهار آمده است ، فکر کنم باد بالاخره بهار را جایی گیر انداخته و با خودش آورده تا اینجا .
حالا عصر که می شود ، صدای گنجشکها را می توانی بشنوی که لا به لای شاخه ها می پرند و سبزیهای خوشرنگی که این طرف و آنطرف در آمده اند را بینی و گلهای ریز و درشت سنبل و لاله رنگی را کنار خیابان پیدا کنی.
حالا خورشید هم دیرتر غروب می کند و روز را هی کش می دهد و شاید خیلی ها را خوشحالتر می کند. از این کلافهای سر در گم زندگی، سر چندتاشان را گرفته ای و داری یواش یواش می کشیشان طرف خودت و دور انگشتانت جمعشان می کنی و کلاف خودت را درست می کنی. مشکل اینجاست – مشکل شاید کلمه درستی نباشد ، مسئله اینجاست که کلافها گاهگاهی اندازه ات نیستند؛ دلت می خواهد کلافی را بپیچی ، انقدر که تمام دستت را بگیرد و جذبش شود و مثل یک گیاه خودرو همانطور برود بالا از دستت و تمام تنت و وجودت را بگیرد. کلاف را خودت پیدا کرده ای، از لا به لای هزار تا کلاف نازک و کلفت رنگی که جلویت بوده ، کلاف را حس کرده ای ، بویش را ، و خواسته ای دور دستت بپیچی. ریشه کلاف محکم شده، دور دستت پیچیده اما معلوم نیست انقدر مانده باشد که تا بالا هم برود؛ خودرو شود و همه جا را بگیرد، شاید همان ریشه محکم دور دستت بپبچد و همانجا بماند، یک تکه از دستت بشود همان رنگی که می خواستی.
کلاف دیگر را شاید همینطوری انتخاب کرده باشی، برایت جالب بوده یا فکر کرده ای نو و جدید است و شاید چیزی تازه نشانت دهد، ولی شاید حسش نکرده باشی ، بویش را نشنیده باشی، اما کلاف هست، انقدر که هی باید بپیچی و بپیچی.
زندگی همینطوری است، گاهی کلافها را به طور مایوسانه ای می خواهی اما می دانی که بهتر است ساکت بنشینی، سهمت هر چقدر که باشد دستت می رسد، زیاده خواهی ات را هم نگه می داری پیش خودت، پیش آن قسمت از وجودت که مال کلاف است، آن تکه را دست نخورده می گذاری، وقتش که شد هم درش را قفل می زنی، می شود گنجینه ات، که همیشه همراهت است،
چاره ای نیست، زندگی اینگونه پیش می رود، کلاف را به تو تعارف می کند و راهش را می کشد و می رود، تو هم باید دنبالش بروی، با کلافهای کامل یا نصفه، که ریشه کرده اند یا خودرو شده اند.
