پایین که باشی ، می گردی، دنبال هر چیزی، تکه ای از جایی، بخشی از کسی، ثانیه ای از زمانی ، تصویری از مکانی ، که جمعشان کنی، شاید برای خوشبختی، حتی اگر لحظه ای باشد. همه را با خودت می بری، تصویر قاب شده یک لبخند، صندلی های حصیری کنار خیابان ، یک صابون کوچک ، شوخی دختر صندوقدار، لباس خانه های گشاد بدقواره، براکلی های شناور توی آب ، رشته های نازک برنجی که دور چوبهای قرمز پیچیده اند، همه را مثل کارتهای ویزیت ، کنار هم توی کیفت می گذاری .
بالا که باشی ، می گردی ، دنبال جایی ، که چیزی یا تکه ای از خودت ، ثانیه ای از زمانت ، تصویری از مکانت ، را آنجا پخش کنی . شاید برای خوشبختی ، حتی اگر لحظه ای باشد. چیزی با خودت نمی بری، تصویر یک لبخند را توی قاب می گذاری برای کسی، کفشهای نوک تیز، کفشهای پاشنه دار، کلاهای بی لبه و لبه دار، کیک های وانیلی ، همه و همه را گوشه و کنار جا می گذاری، همراه بخشی از نفست، وجودت.
سراب سالها که بگذرد ، یا تو می مانی و کارتهایی که هر کدام تصویری دارند، از زمان گذشته ، که ورقشان می زنی و هر کدام جلوی چشمت زنده می شوند و مزه اش را زیر دندانت حس می کنی یا تو می مانی و وجودی که تکه هایش را اینجا و انجا ، جا گذاشته ای. دست می کشی رویش ، روی فضای خالی تکه هایی که توی راه جا گذاشته ای ، تصویر جلوی چشمت می آید ، زیر دندانت مزه مزه اش می کنی، مزه خو شبختی را می چشی. دوباره، دوباره...
