صفرم

همه قصه ها از صفر شروع می شوند. صفر یعنی هیچ . یعنی سفیدی، سکوت، آرامش
روز صفرم تا چشم کار می کند همه چیز دست نخورده است. تازه، نو.
هیچ چیز معنی ندارد و همه چیز با معنی است.
همه چیز دست خودت است، معنی ببخشی، رنگش بزنی و بگذاری روی تاقچه، شاید هم لب پنجره
روز صفرم روز صلح است. تو با خودت. آرامشت مال خودت است و نه هیچ کس دیگر. نه هیچ چیز دیگر. آخر نه کسی است و نه چیزی و تا چشم کار می کند سفیدی است و پاکی
همه چیز مزه ترش و شیرین زندگی می دهد و بوی گلهای ریز و بنفش سنبل که جا به جا در آمده اند و برگهای ریز کوچک سبز که سر شاخه ها پیدا شده اند و آفتابی که از لای درختها افتاده کمرکش ساختمان و نصف پنجره ها را پوشانده.
بوی خوش زندگی می پیچد زیر مشامت،روزهای گذشته زندگیت را نگاه می کنی، شاید مثل یک فیلم، با لذت ، نه حسرت. به آنچه که برت رفته و تو را رسانده به اینجا، گاهی یک لبخندی شاید هم اخمی کنارش.
خیلی ساده است، آهنگی و شاید هم رقصی، با دستهایت هم گوشت و برنج و لپه را ورز می دهی که شاید کوفته درست کنی ، لبخند کوچکی هم بزنی که روز خوش است و خانه ای هست و کسی هست و شوقی و ذوقی و روز صفری و زندگی و زندگی و شور
دراز بکشی و دستت را بگذاری زیر سر و زل بزنی به آسمان آبی و ابرهایی که می آیند و آفتابی که می تابد و بادی که می وزد لای موها
به آنچه می آید و می رود و تو نظاره اش می کنی
دستت را بگذاری زیر چانه و لبخند بزنی به سفیدی و پاکی و دست نخوردگی و سکوت و آرامش