๑
سوم
حالا من یک زن مصری ام. یک زن قدیمی مصری. با موهای کوتاه، تا زیر گوش و چتری هایی که پیشانی ام را گرفته اند.
شاید اصلا من یک شاهزاده قدیمی مصری باشم، یا زن یک فرعون . می شود فکر کرد یک بازوبند مار نشان هم دارم.
من منتظر فرعون ام هستم تا بیاید. که کنارش بمانم . وقتی زمان رفتنش رسید، من هم همراهش می روم، در راهروهای تو در تو و باریک و تاریک هرم مان دنبالش می روم. آنقدر که به اتاقمان برسیم.
کنارش، روی زمین دراز می کشم، با بازوبند، دستبند، گردنبند و هر آنچه که دارم. دستهایم را جمع می کنم روی سینه، در را که ببندند دیگر فرقی نمی کند چشمهایم باز باشد یا بسته.
دیگر فقط تاریکی است و سکوت ، من ، فرعون و جاودانگی
