دهم

اینجا که نشسته ام هیچ چشم اندازی ندارد. دیوار است و صفحه مانیتور و یک پنجره که توی راهرو باز می شود و آنطرف هم تا چشم کار می کند باز دیوار است و همین صفحه های کوچک که زندگیمان شده.
دارم سعی می کنم ذهنم را ببرم فراسوی این دیوارها. به جلو. فقط صدای موج دریا می آید که می رسد به ساحل شنی و دوباره بر می گردد و گرمای آفتابی که روی شنها افتاده است.
و به عقب که سکوت محض است و هیچ صدایی از کسی نمی آید و هیچ جنبنده ای به چشم نمی خورد.
من گم شده ام. من به هیچ زمانی و هیچ مکانی تعلق ندارم. من یک فضا نوردم که دارم برای خودم توی فضا چرخ می خورم انگار که سوار چرخ و فلک شده باشم. من بین این دیوارها و پشت این پنجره ها حل شده ام.