๑
یازدهم
امروز توی اتوبوس تنها بودم. هم رفتن. هم برگشتن. همینطور که نشسته بودم چشمهایم را بستم، کاپشنم را کشیدم روی تنم و خوابم برد، در حالی که به می خواستم به سرزمینهای دور فکر کنم.
تکانی خوردم، شاید هم صدایی شنیدم، چشمهایم باز شد، سرم را چرخاندم به پهلو، طرف راست و از پنجره درختهای هنوز خشک را دیدم و زمینهایی که دیگر برف چندانی نداشت و هنوز سبز نشده بود و خانه هایی که شبیه فیلمها بود.
تکانی خوردم. من در سرزمینهای دور زندگی می کنم اما یادم نمی ماند. برای من؛ زمین فقط جایی معنا می دهد که کسی باشد.
